دوستان این وبلاگ به دلیل فیلتر شدن به آدرس www.khakepast.blogfa.com تغییر یافته است.
جنگ مقدس دوباره شروع به نوشتن می کند . چرا که جنگ مدت هاست شروع شده و این کم کاری از سر هر چه هم که باشد ٬ باز هم بی انصافی است! جنگیدن وظیفه است ٬ چه با سلاحش چه بی سلاح و از هر رنگی هم که باشد ٬ کم کاری نمی شناسد! خواه از سر گرفتاری ٬ خواه بی حوصلگی و کم کاری !
سکوت این روزهای سرد پر از انزوا بود!سرمایش نامطبوع و انزوایش نفرت انگیز! اما گاهی پیش می آید که مجبور میشویم روزهایی از چیزهایی فاصله بگیریم.هرچند ندایی که من میشناسم اصلا اهل انزوا و فاصله گیری و این حرف ها نبود ! شسته رفته بگویم ! بازگشته ام!نه برای تسکین دغدغه هایم ! این بار از سرٍ انجام وظیفه آمده ام! من نه آدمی با احساسات لطیفم که از سر دلسوزی برای آدم ها چیزی بگویم و بنویسم و نه انقدر خوش ذوق که از گاز زدن یک سیب به وجد آیم! من حتی خندیدن و شوق کودکی را به راحتی به فراموشی میسپارم! تنها چیزی که به خوبی ان را درک میکنم وظیفه ام است ! همین و بس ! وظیفه ای که بر روی دوش هر انسانی گاه گاهی سنگینی میکند و گاهی هم تسلی بخش روان آدمی است...راستیتش تخت گرم مرا احمق و بی شعور بار می آورد! هوای دشت و صحرا و شب نشینیها و سرگرمی های پوچ هم اوقاتم را که خوش نکرده هیچ حالم را نیز به هم میزند!
حالا این سرباز راه گم کرده باز گشته است. حالا هم آسمان ریسمان نمی بافم که دلیل رفتنش فلان و بهمان و گرفتاری های...بوده! همین را میگویم که این سرباز بازیگوش قانون نشناس تلنگری خورده و به جوخه اش باز گشته. این جوخه محل زندگی من است...با دستانم مینویسم و با دست نوشته هایم میجنگم!این است جنگ مقدس من که آتشش به این زودی ها خاموش نمی شود! حالا چه خوششان بیاید و چه احوالشان را ناخوش کند!
سرباز به جوخه اش بازگشته و آماده ی انجام هرگونه وظیفه ای است! جنگ مقدس بار دیگر قلم به دست میگیرد...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از وسوسه های شیرینی و سبزه و عیدی و همه ی این ها هم که بگذریم باز میرسیم به نقطه ی آغاز طبیعت ٬ همانی که شریعتی به زیبایی آن را روز آغاز جهان مینامد!
هرچند که نوروز امسال را در کمال بی میلی در سفر گذراندم و از پهن کردن سفره ی هفت سین جا ماندم ! اما به راستی که بهار با من است ! نه این که عطر وجودش را در فضا حس کنم که جز بوی دود و سیاهی ماشین چیزی به مشام نمی رسد! اصلا بگذار بگویم چشمانم کور شده و رنگ شکفتن ها را از یاد برده است! اما ادراکم هنوز که هنوزه به خوبی شاداب و باطراوت حفظ شده .این روز ها شکفتن طبیعت را هم که بیاندازیم به دور و چشمانمان را هم که ببندیم چیزی از درونمان میشکفد و این بلوغی که از پس افکار سر میکشد همه حاکی از مرحله ی جدیدی از (( شدن )) است ...و چیزی از درونمان هی داد میزند که :(( رفیق جان!آیا وجودت را و خستگی هایت را پاک کرده ای؟ ))خیر سرمان روز آغاز مرحله ی جدیدی از زندگی است و بدون شک باید بهتر از دیروز بود ...رکود و تنبلی هم نمی شناسد!
پاسارگاد دوست داشتنی من هم هنوز سر جایش پابرجاست اما چه قدر بی رحمانه تخریب و نابودش کرده بودند ! از حمله ی اعراب و ویرانگری هایشان هم میگذریم که حرف تکراری میشود و نیز خطی سیاه میکشم به روی همه ی دولتمردان ایرانمان! میخواهم امروز از بهارمان بگویم!بهاری که بدون شک باید روز آغاز بشریت باشد! نوروزی که یادگار ایران زمین و ملیت و تایخ گرانبهایمان میباشد ! و نوروز همچون یادگاری که از بهترین رفیقت به جای میماند چه قدر دوست داشتنی است ! یادگار کوروش کبیر ٬ بدون شک ارزشی گزاف دارد! پس به پاس کوروش کبیر ٬ به پاس داریوش و آتوسا و به پاس ایرانی و ایران زمین نوروز را همچنان بزرگمنشانه جشن میگیریم...
نوروز مبارک

بردگی جدید یا (( آزادی بردگان))
در بحثی یکی از دوستان میگفت : برای مطیع کردن , اعراب را باید سیر کرد و ایرانیان را باید همیشه در فقر و گرسنگی نگه داشت. تا فقر در وجودشان ریشه بدواند و عقلشان را فاسد کند! دهنشان را ببندد و قدرت فریاد را از آن ها دریغ کند!
و اما با وجود این همه ذخایر نفتی و منابع طبیعی غنی چگونه ایران میتواند با بحران تورم و فقر اقتصادی روبه رو باشد؟چگونه میشود که مردمش ملتسمانه در آرزوی یک روز خوش سر به بستر میگذارند؟آیا بی رحمی روزهای بد ایران نتیجه ی سرمایه داری است؟آیا سیاست های چرچیلی ای که حکومت در پیش گرفته یک اقتصاد بهینه ی سرمایه داری است؟
جواب این است: خیر! هیچ کس نمیتواند ایران را یک نظام سرمایه داری بخواند و خود جوامع سرمایه داری هم اقتصاد ایران را جزء اقتصاد سرمایه داری نمیدانند , همان گونه که خودش هم نمی داند! اقتصاد ایران یک اقتصاد (( هردمبیل)) است .نه به فکر سازندگی است و نه تولید و پیشرفت! ایران تنها مصرف میکند...مصرف و مصرف و مصرف...گاهی با خود میگویم اگر این نفت نبود , حال و روزمان از اینی هم که هست بدتر بود و جاده هایمان ویران و گاهی نظرم عوض میشود و بر این باور میشوم که همین نفت مارا بد بخت کرد! ایران از اقتصاد سرمایه داری تنها (( بازار آزادش)) را گرفته و بر اساس سیاست های خودش و به نفع آمال و آرزوهایش از آن بهره میگیرد. و این بهره مندی تنها به فقر عمومی و بحران اقتصادی در کشور دامن زده است...حقیقت امروز ایران این است...چشم اندازهایی پر از کثافت و نفرت و فساد! که همه از فقر است .کودکان فقر و زنان و مردان گرسنه...شهرها پر از سرنگ و تزریق و خانه های فساد و مردمی که همیشه دم از سیاست میزنند!
مردم ایران سیاسی ترین مردم جهان هستند و این در حالی است که حکومت ذره ای نرم خویی با احزاب و تشکل های سیاسی ندارد و در جهت نابودی آن ها تلاش میکند.و اما این سیاسی بودنی که از فقر و بدبختی منشا میگیرد و با همان فقر هم سرکوب میشود چه سودی دارد؟ لیک سوال این است: چرا با وجود این سرمایه های باد آورده ی ملی , ایران هنوز هم با بحران روبروست؟آیا تنها مسلمانان جهان را لبنانیان , فلسطینیان و عراقیان تشکیل میدهند و نجات ان ها ضروری و حائز اهمیت میباشد؟ فلسطینیانی که در سوگ صدام پرچم سیاه برافراشتند و عراقیانی که در جنگ سال 59 58 ایران را به تجاوز کشاندند مسلمان ترند یا مردم ایران که برای پیروزی انقلاب خیالیشان چه جانهایی که ندادند!؟آیا عراقیانی که هر روز شاهد ترورهای پی در پیشان توسط سنی ها و یا شیعه هایشان هستیم مقدم ترند و فلسطینیانی که خالد مشعلشان میگوید ما میتوانیم در کنار اسرائیل بدون جنگ زندگی کنیم یا مردم ستمدیده ی ایران؟
گیرم که همه ی این ها هم مسلمان باشند و ادامه دهنده ی راه علی و محمد.اما این درست است که مردم ایران از اقتصاد و سرمایه های کشور خودشان محروم شوند و در فقر دست و پا زنند , تنها برای خاله زنک بازی های مشتی تفرقه انداز؟ آیا (( فلسطین را رها کن...فکری به حال ما کن)) حق نیست که اوغاتشان تلخ میشود؟اسرائیل و آمریکا به ما ربطی ندارند...حداقلش این بود که در زلزله ی تلخ بم همین امریکا کمک های امدادی برای این مردم فرستاد که در بازار های آزاد ایران به فروش رسید!
حالا کجاست احمدی نزادی که دم از نان بزند و یا خمینی ای که لباس علی را بپوشد و شبانه نفت به سر سفره ی مردم آورد؟
عجبا که ملت ما جز با بحران فقر با بحران ترس نیز روبرو یند!وحشت جسم و جانشان را به تمامی فراگرفته و دیگر مجال فریاد نمی یابند.عقده های حقارت و پوچی در وجودشان رخنه کرده و بردگانی بیش نیستند که به قول کافکا اگر به آنها فرمان دهند که به زیر میز , پنداری به درون لانه ای , بخزند , به فرمان گردن مینهد و شروع به عوعو کردن!
فقر امروز حقیقت ایران است و حقیقت ایران امروز , سیاست هایی است برای گشنه نگه داشتن مردم ! وگشنه نگه داشتنشان تنها برای عوعو کردنشان...
و این است ننگ امروز...
گرانی مسکن و پوشاک و گرانی نان و این تورم سرسام آور را میخواهند با چه چیزی دامن بپوشانند؟ آیا این وام های با بهره های گزاف میتواند از بدبختی مردم بکاهد؟ آیا جز این است که انسان امروز با این وام ها , حیات و زندگی آینده ی خود را دست بسته در خدمت انان میگمارد تا دیروزش را و امروزش را تامین کند؟ و دکتر علی شریعتی - شخصیت ملی مذهبی ای که با مرگ مشکوکی از دنیا رفت- چه قدر زیبا این موضوع را بیان میکند:
سرسام آور و تهوع انگیز است!این است معنی حقیقی (( استفراغ )) سارتر! هرکدام سرنوشت سیزیف را پیدا کرده ایم.رب النوعی که از طرف-سلطان طبیعت- به این عذاب محکوم شده بود که سنگی عظیم را از پای کوهی بلند بر دوش میگرفت و با همهی رنج به قله ی کوه میرساند و به آنجا که میرسید سنگ ز پشتش فرو میغلتید و به پای کوه می افتاد و باز میگشت و آن را بر دوش میگرفت و بالا میبرد و به اوج قله میرساند و باز می افتاد و باز و باز و باز وتا...ابد!اصالت مصرف! نظام زندگی قسطی! نظامی که در آن همیشه از عمرش کم می آورد!همیشه باید برای مصرف های گذشته اش آینده اش را بفروشد, آینده فروشی , عمر فروشی , برای تامین نیازهایی که بر من تحمیل میکنند , بی آنکه به من قدرت خرید بدهند.ناچار چون محتاجم کرده اند و پول ندارم سالهای عمرم را از آینده پیش فروش میکنم! این است بردگی جدید و معنی (( آزادی بردگان)).
راه می روم...سرم را پایین می اندازم و امتداد موزاییک های صیقلی و زاویه دار زیر پایم را میگیرم ... میرسم به گوشه ی دیگر خیابان.جلوتر پاسازهایی لوکس نظرم را جلب میکند...رد میشوم...خیابان نسبتا شلوغی است که نگاه های آدم هایش اوغاتم را تلخ میکند. در خانه خبرهایی بود. من را انداختند بیرون دنبال نخود سیاه و من پی نخود سیاهی که نه تا به حال دیده ام و نیز میدانم که نخواهم دید بی جهت میگردم!
چراغ های خیابان و لامپ های مغازه ها مسیر دیدم را سخت میکنند.برای فرار کردن از این نور آن سمت خیابان را برای راه رفتن انتخاب میکنم.میروم در جاده... از روی زنجیر های وسط خیابان میپرم( بدون شک آسانترین راه برای رفتن به ان وراست) .
کمی سرد میشود.دستانم را به دهانم نزدیک میکنم و ( ها ) میکنم.بخار ملایمی خارج میشود.گاهی چنان از این ( ها) کردن به وجد می آیم که سعی میکنم نفسم را هرچه بشتر و بیشتر بیرون بدمم. دود سیگار مرد جلویی وارد ریه هایم میشود! حالم به هم میخورد!سعی میکنم سرعتم را تند کنم و از دود سیگارش خلاص شوم و خلاص میشوم...خیابان پر است از آدمها...مشتی آدم تکراری که بیشتر روزها میبینمشان و گاهی چیزهایی زمزمه میکنند که هیچ گاه نفهمیده ام! بعضی اوغات میفهمم که دارند با من حرف میزنند اما تا به حال حرفشان را نفهمیده ام!گاهی هم با خودشان چیزی میگویند و میروند .اما از میان همه ی این زمزمه ها و کلمات چیزی نیست که مرا مجذوب خود کند...چون اصلا نمی فهممشان و اگر هم بفهممشان دیگر آنقدر از این کلمات و حرف ها شنیده ام که برایم تازگی ندارد!اما چیزی که بیشتر از هر چیز در راه رفتن در این خیابان آزارم میدهد آدم هایی است که با کمال پررویی به من زل میزنند و گاهی باعث میشوند به خودم شک کنم...شیشه ای ...آینه ای چیزی گیر میآورم تا خودم را برانداز کنم و به خصوص درهای شیشه ای رستوران ها مناسبترین ابزار است...اما چیزی نمی یابم! یکبار آن قدر به یکیشان زل زدم تا مردمی که ان جا رفت و امد میکردند همه از این کار من در شگفت مانده بودند. چند وقتی است که دیگر اهمیتی نمی دهم ! دیگر خودم را برانداز نمیکنم و سعی میکنم در این هجوم نگاه ها , بی توجه بگذرم...
جلوتر پسری بزرگسال با حالت خاصی که انگار حسرت در آن موج میزند براندازم میکند...به او دقیق تر میشوم تا شاید دلیل نگاهش را بفهمم...قدش خیلی کوتاه است...درواقع از حالت عادی هم کوتاه تر است! متوجه میشوم! بیچاره از قد 175 متری من در تعجب مانده... دلم برایش کمی میسوزد...دروغ نگویم گاهی از رد شدن از کنار آدم هایی که ارتفاعشان از من کمتر است خشنود میشوم و برق شرارت در چشمانم دیده میشود! سعی میکنم شانه هایم را صاف تر کنم , کمر را به جلو میدهم و قدم ها را راست تر و منسجم تر...به این گونه راه رفتن عادت کرده ام . کودکی بادکنکش را در هوا می اندازد...باد ملایمی میوزد و بادکنکش را به طرف من سوق میدهد...مسیرم را منحرف میکنم...از کودکان فراری ام!,
شب است و هوا سردتر میشود! مه رقیقی خیابان را فرا میگیرد...خیابانی عاری از هرگونه درخت...با پاساژهایی نسبتا لوکس و شلوغ...پاسازهایی پر از تملق...پر از دروغ! آدم هایی که در ان مه از فاصله ی دور چون سایه های سپیدی به طرف آدم روانه میشوند و جز برق چشمانشان چیز دیگری ندارند که نظر آدم را به خودشان جلب کنند! سرما را تا به استخوانم حس میکنم.میگویند شهر گرمسیر و لی سرمای زمستانش پدر آدم را در می آورد! قصد ندارم روانه ی خانه شوم! احساس میکنم اتاقم خفه ام میکند!این روز ها دیوارهای آن جا چیزی را زمزمه میکنند که هرچه بیشتر دقت کنی جز صدای جیغ و دادهای خفیفی از ان درک نمیشود! در انجا سرمای نامطبوعی روح آدم را بیمار میکند...بخاری را که روشن میکنم...عرق میکنم درحالی که هنوز دستانم مانند همان سایه های سپیدی که در خیابان دنبال آدم می ایند به شدت یخ زده و بی روح اند!
آدم هایی که از مقابلم رد میشوند و میروند هیچ دلخوشی ای در من ایجاد نمیکنند! اما همین که در خاطرم میتوانم همه یشان را مرور کنم مرا به وجد می آورد! سرم گرم میشود! و من به خاطر همین گرما راه میروم! برای فرار کردن از درونم به همه ی آن هایی که تا دیروز هیچ ارزشی برایم نداشتند خیره میشوم! چند نفری رد میشوند ...احساس میکنم یکی تنه میزند...اما دیگر حواسم نیست! از آدم ها غافل میشوم..دیگر نمیتوانند گرمم کنند! میترسم! از اوهاماتم میهراسم! سرما آرام آرام نفوذ میکند. اگر گرم نشوم...دیوانگی در من رسوخ خواهد کرد ! سعی میکنم دوباره خودم را مشغول مغازه ها , پاساژها و آدم هایی که دمشان پاتوق زده اند کنم...اما گویی دیگر هیچ کدامشان در جلوی چشمانم ثابت نمی مانند...سیر دیوانه واری از آدم ها در جلوی چشمانم میچرخد...آدمها...پاساژها... بادکنکها ... سایه ها...امتداد موزاییک های پیاده رو را میگیرم ولی دود سیگار...و باز هم دود سیگار...و باز هم ! خفه میشوم ...سرفه میکنم...دیوانه میشوم...

ـ
اخمهایت را باز کن! دنیا هم از این همه نفرت و خشم دلش میگیرد!...سنگ هم روزی عشق میورزد!ـ چرت نگو!
ـ
زیادی عبوثی!ـ سکوت...
ـ
امید یعنی فردا...و عاشق با همین امید زنده است...ـ ع شق یعنی دیروز! و همانی است که سد عروج ماست!
ـ
ایمان بیاور و عشق بورز ! باور کن دیگر جنگی در کار نخواهد بود! شمشیر تنها خون میریزد... اصلا دنیا با همین شمشیر بود که ویران شد!ـ خون را هم پاک میکند!
ـ
به چه قیمتی؟ـ حتی مرگ...
ـ
فراموش کن ! باید زندگی کرد و عشق ورزید...آن موقع است که ایمان می آوری...وقتی که آواز بهاری با شرشر آب در هم میریزد ...تو به وجد می آیی و از همه مهمتر میتوانی با کسی که دوستش داری آرامش یابی...ـ عشق به چه کسانی؟به این احمق ها؟
ـ
این منطق خشکت را کنار بگذار!!سنگ هم روزی میگرید...ـ دیگر که سنگ نیست!
ـ
دنیایی که او داده زیباتر از این حرف هاست! این بلندپروازی های مشتی آدم مثل شما جهان را به باد میدهد!اوضاع را که بهتر نمیکند هیچ...زندگیتان هم میگیرد! و بوی خون است که شهر را پر میکند!ـ این ها لزوم زندگی است!بوی خون هم عادی میشود!
ـ
رفیق ! از خر شیطان بیا پایین!زندگی برای تو آنقدر ها هم ناخوشایند نیست!گستاخی سر آدم را به باد میدهد!ـ بگذار بدهد...
ـ
حماقت نکن!ـ زندگی ام حماقت بود...
ـ
کسی که ع شق نمیداند چیست...خودش را نصیب بدمهلکه ای میکند!ـ تو کلاه خودت را بگیر...
ـ
باور کن این گستاخی شما جماعت خوش خیال که فکر میکنید دنیا به دستتان تغییر میکند حال آدم را بهم میزند! ای بابا ! اصلا به من و تو چه که فلانی را کشتند؟چرا کشتند و دیگری کیست که فلک میشود! جهان از روزی که زاده شده همین بوده و هست!ـ جهان دیگری خواهد بود!
ـ
شما دنبال جنگید! دنیایتان صلح نمیطلبد!ـ ما فقط تاب خفت را نداریم!
ـ
کدام خفت؟ آدمی که تنهاست خیال زیاد به سرش میزند! اصلا یکی بود دیوانه شد...از همین تنهایی هایش! فکر میکرد همه آدمخوارند!ـ بعید هم نیست...دنیایی که انسانیت را به زنجیر میکشد...آدمخوار هم زیاد دارد!
ـ
و برای من نگو که میشود جهان را نجات داد...ـ من به فکر این جهان نیستم...میخواهم خودم را نجات دهم...
ـ
تو که آزادی...ـ انسانیت هم آزاد است؟اندیشه ها مجال پرواز دارند؟
ـ
این ها که دیگر به تو دخلی ندارند!ـ مشکل من با همین است...جسم من آزاد است ...اما عناصر وجودم را دارند ذره ذره تباه میکنند!و تو این چیزهارا نمی فهمی... جز آواز دنیای خیالیت!
ـ
من به دنیای خودم دلخوشم چون میدانم کاری از دست ما ساخته نیست...ـ میشود کاری کرد...
ـ
باور کن! امیدی به نجات این جهان نیست!ـ امیدی نداری...چون عاشقی!
ـ
این عشق مرا میسازد...ـ به همان اندازه نیز تو را می آزارد...
ـ
این رنج شیرین است...ـ بطالت است!
ـ
دنیا برای همین زاده میشود و ما نیز...که عشق بورزیم!جنگیدن کار ما نیست! روح ما تاب این ضربه ها را ندارد! بیا زندگی مان را بکنیم!ـ و مشکل شما جماعت عاشق این است که نمی دانید زندگی چیست!
ـ
ببین! ما که همه چیز داریم!ـ خنده!...
ـ
زمین هم از جنگ خسته است!ـ همه خسته ایم...
ـ
پس این پا فشاری دیگر برای چیست؟ـ برای این که خسته ایم...
ـ
(سکوت) . زن میرود ...


حجاب... سند قداست یا جرثومه ی فساد؟
یکی نیست به این ها بگوید که این قرآن شما مال 1400 سال پیش و متعلق به شبه جزیره ی عربستان ( مهد تحجر و جاهلیت) بوده است!چرا قران امروز و احکام اسلام پاسخگوی دنیا و افکار امروزی نیست؟! چرا به قول شریعتی قرآن امروز را تنها در طاقچه های خانه هایمان خاک خورده میابیم! من با مسلمان بودن حرفی ندارم , اما کسی که قرآن را برنامه ی هدایت خود بر میگزیند باید این را هم بداند که برخی احکام قرآن که متعلق به زمان خاصی میباشد را باید با دنیای امروز تطبیق داد! و همان طور هم که میدانیم در قرآن نیز به این موضوع اشاره شده !
اما احکام امروز جامعه ی مارا چه کسانی تدوین میکنند که ما این قدر با اسلام و قرآن بیگانه مانده ایم؟!
بحث من روزه و زکات نیست! که گاهی من نیز با این که به این کتاب ایمانی ندارم روزه میگیرم! و اما نه برای خدا ! و نه برای اسلام! تنها برای خودم. برای اینکه (( خودم )) اراده کرده ام و خودم میخواهم و شاید هم کمی برای همدردی با فقرا.
ولی به صراحت اعلام میکنم این حجاب امروزی (( که تنها برای خانم ها )) پیش بینی شده , ظلم است! این حجابی که در آن تنها گردی صورت و مچ دست ها مجاز دیدن است متعلق به 1400 سال پیش است!اصلا اگر مردی بادیدن موی سر و یا دست ها و ساق پای خانومی از هوش میرود ...خانوم ها هم حق دارند که از دیدن موی سر و بازوهای مردی عملی مشابه با رفتار مردان را داشته باشند! مگر آدم ها همه از یک روح زاده نشده اند؟
این حجاب مختص زمانی بود که شعور و شهوت اعراب در حد همان شکم و زیر شکمشان بود! و فرقی میان انسان و حیوان قائل نیودند! روزی که ارزش زن را با دستانشان به گور سپردند! و پیامبر در آن بهتان و خفقان میشود نجات دهنده ی دنیای آن روز...
آری ! لنگه کفش هم در بیایان غنیمتی است...
و در آن بیابان پر از جور و فساد و تحجر مطمئنا اگر خدا و پیغمبر میخواستند اصل انسانیت را که بر پایه های عدالت و آزادی و برابری استوار بود را به آن ها بقبولانند با شکست روبرو میشدند!
در دوره ای که (( زن بودن)) گناه بود و حکم زنده به گوری میطلبید! زمانی که تنها نجات آن ها از زنده به گوری نیز آرزویی بس بزرگ بود!
زمانی که اعراب همچون گرگان وحشی شهوات خود را بدون هیچ حرمتی رها کرده بودند و ارزشی برای انسان بودن خویش قائل نبوده اند!
و نا امیدی از هدایت چنین مردانی ...راه دیگری را پیش پای این دین مینهد!
اما آیا این راه عادلانه بود؟ زن باید از حقوق اولیه ی خود و اصل برابری محروم بماند تنها برای این که محمد و کتابش پیروان بیشتری کسب کنند؟تنها برای این که فکر محدود آن ها آرمان های آزادی عدالت و برابری را نمی طلبید؟
اسلام شبه جزیره ی عربستان را نجات میدهد و...اما ایران را ویران میکند! اسلام محمد و یارانش تمدن و فرهنگ ایران راـ ایرانیان زرتشتی را ـ همان هایی که خدای واحدی داشتند را به نابودی میکشاند!
پس مگر نمیگفتند در دین اجباری نیست؟ حال چه برسد به این که ایرانیان خود نیز صاحب دین و خدا بودند...و اما حریم سرزمین و افکارشان به تجاوز کشانده شد!
اما زنان و مردان امروز باید بدانند که این تکه پاره های نخی نیست که شعور و فرهنگ و آگاهی آن ها را تقویت میکند...این حجاب (( ظاهری )) راه رسیدن به سعادت و تکامل آن هارا هموار نمی سازد...بلکه این افکار و اعتقادات و اعمال ماست که به زندگی مان و تکاملمان جهت می بخشد!
مردان مسلمان باید بدانند که هوای نفسانی آن ها از بی حجابی زنان نیست! مشکل از خودشان است که حتی به با حجابان هم تعرض میکنند!
مگر انسان دارای اراده و اختیار و آزادی انتخاب نیست؟ مگر انسان شعور ندارد؟ مگر انسان حیوان است که با دیدن موی خانمی یا بازو ها و ساق پای او قوای جنسی اش تحریک شود و به له له بیفتد؟
حالا کجا هستند آن مردمانی که شعار(( یا روسری یا توسری)) را سر میدادند؟ کجایند که ببینند اعتقادات و فرهنگ کشورشان به چه فلاکتی دچار شده است؟؟
مگر در جهان غرب , خانم ها همه محجبه هستند یا مگر با دیدن این لباسهایی که کسانی آن را بدحجابی میخوانند( بلوز و شلوار وشلوارک و ...)مردان پشت سرشان له له زنان راه میفتند؟
مگر غیر این است که امروز جهان غرب خودش را از این تحجرات پاک کرده است؟ و هر روز بر دانش و پیشرفت های خودشان می افزایند نه این که گرفتار محدودیت ها ی جسم و این چنین مسائلی باشند!!
ما به جای سالم سازی افکار عمومی برای رعایت شهوات خود به محدود کردن زنان ( و نقض آزادی نیمی از مردمان جهان) روی آورده ایم!
اگر مردی به شعور و آگاهی فکری رسیده باشد , آیا بازهم با دیدن موی خانومی هوش از سرش میپرد؟
ای بابا! ما تا کی میخواهیم با این تحجرات زندگی کنیم؟!
انسان کیست؟ وجه تمایز انسان با حیوان چیست؟
انسان همانی است که در بین راستی ها و کژی ها قرار گرفت و و راه راستی را برگزید...
انسان همانی است که افکار و شعور خود را بالا می برد و نه به خاطر ضعف خودش کس دگری را به محاکمه فرا میخواند!
حجاب آن نیست که جلوه کند...حجابی که مادی باشد که دیگر حجاب نیست! حجاب همانی است که کژی ها را در مقابل چشمان ما میزداید...این پارچه های نخی و کتانی سند قداست ما نیست!
بیایید ایمان بیاوریم به خودمان و ... بسازیم افکارمان را...
(( درباره ی روز جهانی زن : ۸ مارس))
روز جهانی زن , در سراسر جهان نشانی ست از بزرگداشت دستاوردهای اقتصادی , اجتماعی , فرهنگی و سیاسی زنان.
نخستین مراسم روز جهانی زن , در 19 مارس 1911 در آلمان , اتریش , دانمارک و دیگر کشورهای اروپایی برگزار شد.زنان آلمانی این روز را برگزیدند , چراکه در سال 1848 پادشاه پروس قول داده بود که به زنان حق رای داده شود.در نتیجه , پیش از برگزاری مراسم (( روز جهانی زنان)) در 1911 , بیش از یک میلیون اعلامیه با مضمون اعطای حق رای به زنان , در سراسر آلمان پخش شد.
امروزه این روز را در 8 مارس هر سال جشن می گیرند , موقعیت و فرصتی که گروههای زنان از انحای جهان برگزیده اند . همچنین این روز در سازمان ملل گرامی داشته شده است و در بسیاری از کشورها تعطیل ملی است.زنان کشورهای مختلف, که اغلب از لحاظ تفاوتهای قومی , زبانی , فرهنگی , اقتصادی و سیاسی دسته بندی می شوند , با هم این روز مهم را جشن می گیرند : روز تجسم برابری , یگانگی , صلح و بالندگی.
روز جهانی زن , سرگذشت زنانی عادی است در هیات سازندگان تاریخ : این روز , حاصل قرن ها مبارزه و سختکوشی زنان برای دستیابی به مشارکت برابر در موقعیتی برابر در جامعه است.در یونان باستان , ((لیسیستراتا)) برای پایان دادن به جنگ , اعتصاب جنسی علیه مردان به راه انداخت , و در انقلاب فرانسه , زنان پاریس , درحالی که شعار (( آزادی , برابری , برادری)) می دادند, به سوی (( ورسای)) راه پیمایی کردند تا خواستار اعطای حق رای به زنان شوند.
ایده ی ( روز جهانی زن ) نخستین بار در حدود اوایل قرن بیستم , که در جهان صنعتی زمانه رونق و آشفتگی رشد بی سابقه ی جمعیت , و ایدئولوژی های رادیکال بود , پیش آمد.
تا زمانی که زنان کاملا در سطوح بالای رهبری اجتماع, و حیات حرفه ای و اقتصادی , نمایندگی نشوند , نه حقوقی برابر با مردان خواهند یافت و نه صدایی برابر.
آن چه در پی می آید ,سالشمار کوتاهی است از مهمترین وقایع (( روز جهانی زن)) :
1990
طبق اعلامیه ی حزب سوسیالیست امریکا , نخستین روز ملی زنان , در 28 فوریه در سراسر ایالات متحد برگزار شد.زنان, بزرگداشت این روز را , در هفته ی آخر همین ماه , تا سال 1913 ادامه دادند.
1910
بین الملل سوسیالیستی , که جلسه ای در کو پنهان گن برگزار کرده بودند , روزی را با نام (( روز زن)) و در سطح بین الملل , بنیاد گزارد که هدف از آن , تکریم جنبش حقوق زنان و کمک به دستیابی به حق رای زنان در سراسر جهان بود . این پیشنهاد در یک کنفرانس , به اتفاق آرا تصویب شد , در این کنفرانس , بیش از صد زن از 17 کشور حضور داشتند که سه تن از آنها برای نخستین بار , در پارلمان فنلاند به عنوان نماینده انتخاب شدند . روز معینی برای مراسم مشخص نشد.
1911
به تبع تصمیمی که سال گذشته در کو پنهان گن گرفته شده بود , (( روز جهانی زن)) در اتریش , دانمارک , آلمان و سوئیس , برای نخستین بار ( 19 مارس) تعیین شد , بیش از یک میلیون زن و مرد از این کشورها , در تظاهرات حضور یافتند . زنان علاوه بر حق رای و شغل دولتی , خواستار حق اشتغال , آموزش حرفه ای و پایان دادن به تبعیض در محیط کار بودند . کمتر از یک هفته بعد , در 25 مارس , تراژدی آتش سوزی ( ترای انگل) در نیویورک , جان بیش از 140 دختر کارگر را که اغلب از مهاجران ایتالیایی و یهودی بودند , گرفت . این رخداد تاثیر مهمی بر قانون گذاری کار در ایالات متحده داشت . در مراسم (( روز جهانی زن)) سالهای بعد , شرایط کار که کم کم داشت به فاجعه ای می انجامید , مطرح شد.
14 -1913زنان روسی , به عنوان بخشی از جنبش صلح که در آستانه ی جنگ جهانی اول در حال شکل گرفتن بود , نخستین مراسم (( روز جهانی زن)) خود را در آخرین یکشنبه ی فوریه ی 1913 برگزار کردند.
سال بعد , زنان دیگر کشور های اروپا , در روز 8 مارس یا حدود آن , تظاهراتی در اعتراض به جنگ یا برای ابراز همبستکی با خواهرانشان به راه انداختند.
1917
پس از کشته شدن 2 میلیون سرباز روسی در جنگ , زنان روسیه دوباره آخرین یکشنبه ی ماه فوریه را برای برگذاری اعتصاب برای (( نان و صلح )) برگزیدند .رهبران سیاسی با زمان اعتصاب مخالفت کردند , با وجود این , زنان به هر شکلی که بود کارشان را کردند . چهار روز بعد تزار مجبور شد از سلطنت کناره گیری کند و حکومت موقت حق رای را به زنان اعطا کرد. این یکشنبه ی تاریخی , برابر بود با 23 فوریه در تقویم قیصری , که در آن زمان در روسیه رسمیت داشت و برابر با 8 مارس در تقویم مسیحی دیگر کشور ها است .
از همان سال های نخست , (( روز جهانی زن )) گستره ای جهانی یافت . چه در کشور های توسعه یافته و چه در کشور های در حال توسعه .
جنبش بالنده ی جهانی زنان کمک کرده است تا (( روز جهانی زن)) تبدیل به روز ویژه ای برای گسترش و رواج حقوق زنان و مشارکت آن ها در پویش های سیاسی و اقتصادی , گردد. روز جهانی زن بیش از پیش زمانی است برای تامل در پیشرفتی که به دست آمده , برای پافشاری در تغییر و بزرگداشت و شجاعت و عزم زنانی عادی که نقش خارق العاده ای در تاریخ حقوق زنان داشتند.
پانوشت ها:
1 ) julian caledar تقویم جولیان یا تقویم قیصری , که در روسیه تزاری رواج داشت
2)Gregorian calender تقویم گریگوری یا تقویم مسیحی, که در سال 1582 , توسط پاپ گریگوری سیزدهم ارائه شد و امروزه تقویم اغلب کشور های جهان است.
برگرفته از سایت : International womensday.com
ترجمه ی : بهزاد باپیروند
خُب...ظاهرا من هم باید چیزی بنویسم...
مهدی مرا به بازی دعوت کرده است و
یلدا بازی است و نمیشود از زیرش شانه خالی کرد...
۱) متولد 24 خرداد هستم...اهل رفاقت و در نگاه اول تودار و بدخلق ! اما درواقع اصلا بدخلق نیستم! ...از موقعی که خود را شناخته م...گریه نکرده ام...شاید پنج سالی باشد.
۲) عاشق کتاب های فلسفی و به خصوص نوشته های ( ژان پل سارتر)...پیرو اگزیستانسیالیسم و آهنگ مورد علاقه ام , زجه های کریس دی برگ ...
۳) لاییک هستم و اخلاق انسانی را پیشه ام قرار داده ام...اهل دود و دم به هیچ عنوان نیستم ولی مشروب تفننی برایم منعی ندارد...
۴) روزانه به نوشیدن حداقل 4 لیوان قهوه یا چای معتادم...سابق ادامس هم زیاد میجوییدم...مدتیه ترک کردم...
۵)ورزشکارم و از ورزش کردن لذت میبرم . در رشته های ,دو...پرتاب وزنه...بدن سازی...تکواندو...شنا تجربه دارم و در مسابقات بسکتبال مدال کسب کرده ام.
خداحافظ! لولوی پشت شیشه ها !
خوش خیال بودم که می پنداشتم با مرگ تو تمام جنایات محو میگردد! یادمان نرفته که تو یکی از بزرگترینشان بوده ای...کوچکتر که بودم میگفتم غول بی شاخ و دم ...اما حالا تورا دیکتاتور خلق خطاب میکنم...
و حالا میخواهم باز گردم به همان دوران کودکی ... کودکی ای که در آن تو غول بی شاخ و دم پشت شیشه ها بودی...آری...همان لولوی پشت شیشه هایی که سهراب هراسش را سر میداد!
آقای بی شاخ و دم کلی از هم وطنانم را در همین مرز و بوم سر بریدی...برای چه ؟ تنها برای این که به قدرت و کشورت بیافزایی...هرکسی از مردمت را که بنای مخالفت سر میداد سر میبریدی ! به وحشیانه ترین اشکال! حتی آسایش و رفاه را از زنان و دختران وطنت دریغ کردی...همان ها که وحشت دنیای بیرون امانشان را گرفته بود... رعب و وحشت هدیه های تو نه تنها برای مردم خودت بلکه برای تمامی مردم جهان بود...قتل ها و ترور های پی در پی ات مجال فریاد را از مردمت گرفته بود...شکنجه گاههایت در عالم همتا نداشت! و این چنین بود که عراق در تحجر و عقب ماندگی و وحشت دست و پا میزد... و تو میبریدی و می کشتی و ککت هم نمی گزید!
اما آقای غول بیابونی ...بدان که این رسمش نبود...
یکی میگفت ملی گرا بودی !وطن پرست؟! خواب این را هم نمیدیدی که روزی کسی تورا وطن پرست خطاب کند...آخر بی مروت! وطن پرستی آرمان های بزرگ و مقدس میخواهد. و تو که بویی از این حرف ها نبرده بودی...!
و حالا همین آمریکایی که دیروز تو را به روی کرسی ات نشانده بود , بلندت کرد و چنان بر زمین کوفتت که خودت هم حتی در خواب نمی دیدی که چنین با خفت اعدام شوی...
و من چه قدر خوش خیال بودم که می پنداشتم تو عامل بدبختی و ننگ جهان هستی و حالا میبینم که سال های کودکی ام را تماما در اشتباه به سر میبردم! تو فقط یک دیکتاتور بودی...همین! هزاران دیکتاتور مثل تو در بهترین نقاط جهان دارند زندگی میکنند و ما ککمان هم نمی گزد!...
دیروز مرا به سوزاندن عکس هایت تشویق میکردند...و تورا میکشتم...در ذهنم...
و نمیدانستم که ننگ دنیا با مرگ تو ته نمی کشد!
امروز تو میمیری و قدرت تو فزونی میشود به روی دیکتاتوری دیگر...
اصلا گاهی که مینشینم و فکر میکنم , میبینم که تا وقتی پسرک سر کوچه ی مان با آن چوب دستی اش به دنبال آن گربه ی بیچار میدود تا شکمش را لگد مال کند , هنوز ننگ و بدبختی و تزویر ادامه دارد...
من نیز گاهی به خودم جنایت میکنم! تا وقتی من هستم و خودخواهی هایم مجال رشد و ترقی را از من دریغ میکند...دیکتاتوری ادامه دارد...
تا وقتی که بشریت زنده است و خروارها خروار ظلم و جنایت به خاطر (( وجودشان )) به وقوع می پیوندد ...دیکتاتوری ادامه دارد...
ببخشید لولوی پشت شیشه ها ! اگر اوقاتتان را تلخ کردم!
( سوگی در مرگ صدام)

چند روزی گذشته و نتایج نهایی انتخابات هم اعلام شده است...
اصولگرایان دندان هایشان را حسابی تیز کرده بودند تا از جو حاکم( با وجود تحریمی ها و اکثریت مخالفی که حاضرنیستند در انتخاباتشان شرکت کنند) سوء استفاده کنند و به عبارتی از آب گل آلود ماهی بگیرند و از هیچ حربه و فریبی برای رسیدن به قدرت کم نگذاشتند و در روز روشن قصد حیله و تقلب در انتخابات را بنا کردند!( این موضوع در تهران به خوبی نمایان شده است )
اصلاح طلب ها هم از عدم شرکت مردم در این دوره از انتخابات هراس داشتند...اما این روز ها اصلاح طلب ها باید نفسی تازه کنند. چرا که با وجود تعداد زیاد تحریمی ها و مخالفان رژیم , بازهم اصلاح طلبان زمام شوراها را در دست می گییرند...
و موضوعی که امروز ما باید از این شرکت گسترده ی مردم ! ( من نمی دونم شرکت گسترده یعنی 55% حضور مردم با وجود 30% آرای باطله و سفید در انتخابات خبرگان؟ یا 80% آرای موافق ؟ ), نه به عنوان قبول حکومت وقت , بلکه به خاطر مهر شناسنامه و دغدغه کار و نان بوده است !
در اهواز که شرکت در انتخابات و شوراها چیزی شبیه به یک جنگ قومی و قبیله ای علیه اعراب بود!( که البته باز هم اصلاح طلبان از میان برگزیدگان فارس مورد تایید عموم واقع شدند.) و البته من خودم از مخالفان این حرکت نبودم, چرا که ما فارس زبانان اهواز از حرکت های اعضای شورای شهر پیش که همه عرب زبان بودند هیچ خیری که ندیدیم هیچ , بلکه به فرهنگ و زبان و ملیتمان نیز توهین شد!
در تهران و اکثر شهر ها هم حضور مردم به خاطر جنگ و مقابله با اصولگرایان و متحجران خوش خدمت نظام( !! ) و مانعی برای جلوگیری از راهیابی ان هابه منصب های مردمی و نمایندگی بود و نه از روی علاقه و اختیار!!
و بیچاره حکومت ایران که به همین آرای 55 % ای که در خبرگان 30 % اش هم باطله بود قانع و خشنود است!آرایی که نصف بیشترش از روی ناچاری مردم بود!
با یک نگاه کلی به فهرست شوراها می توانیم به این تنیجه برسیم که باز هم اصلاح طلبان زمام نمایندگی مردم را در دست می گیرند...و این برایشان خوشحال کننده است...و شنیده ها حاکی است که این آمار ورودی منتخبین شوراها حول محور ( اصلاح طلبان و اصولگرایان میانه رو ) می چرخد.
پس این مشت محکمی نه بر دهان امریکا...بلکه بر دهان اصولگرایان و خوش خدمتان(!!) نظام است!
حالا این آقای احمدی نژاد به جای این که این قدر بنشیند و تامل کند و خود را به زحمت بیاندازدکه از چه الفاظی خطاب به مردم (( همیشه در صحنه ی امریکا !) استفاده کند , کمی درنگ کند که چرا مردم ایران با عقاید,تفکرات و روش های حکومتی این آقا و رهبرانش مخالف و به عبارتی بیزار است!؟
وخبرگان هم که بحثش به کلی جداست...شرط می بندم اگر انتخابات خبرگان به روز دیگری ( نه روز انتخابات شوراها)موکود میشد , نه تنها همین 55% حضور مردم هم عایدشان نمی شد بلکه آبرویشان هم در مقابل امریکا و اسرائیل ( و البته بیشتر اسرائیل !)میرفت! در تهران هم که رای دادن به خبرگان زورکی بود!نقض حقوق بشر تا به کجا؟!
خلاصه این که سیاست های چرچیلی ای که این حکوکت به راه انداخته همه برنامه هایی از پیش تعیین شده است و مرحبا که زیرکانه است...ای کاش این ذوق و تیز اندیشی را در جهت خدمت به حقوق بشر و آبادانی ایران و ایرانی به کار میببردند...!
توجه: آقای احمدی نژاد من نه مزدور خارجی هستم و نه نفوذی و مخیل امنیت ملی!!
هیئت دولت: صدور مجوز برای هریک از وبلاگ های پارسی!
از ثمرات و نتایج دیگر دولت مهرورز احمدی نژاد , افزایش فیلترینگها در سایت ها و وبلاگ های سیاسی بوده و نمونه هایش را نیز همچنان میبینیم! طی همین چند ماهه ی اخیر , تعداد زیادی از وبلاگ های دوستان فیلتر شد که البته وبلاگی جدید را بنا نهادند و صد البته مصمم تر کار را شروع کرده اند!
دولت مهروز احمدی نژاد و خوش خدمتانش سعی دارند حسابی ایران را در محدوده ی غلاده ای که به دورش انداخته اند , حفظ کنند! میخواهند آغاز وادامه ی کار هر وبلاگ را با بازدید و صدور مجوز اعلام کنند!
حداقل وبلاگ های پارسی ای که تابه حال تخمین زده شده , حدود 2میلیون وبلاگ بوده و من نمی دانم این هیئت دولت با کدام برنامه ی از پیش تعیین شده ای, عزم چنین عمل شاقه ای را استوار ساخته اند!و نکته ی جالبی که باقی میماند این جاست که با این هفت خوانی که برای اطلاع رسانی و اخبار و سایتها و وبلاگ ها به راه انداخته اند و قصد دارند آن رابیشتر کنند , دیگر اینترنت و دنیای مجازی نت و دنیای اطلاع رسانی اش به چه دردی میخورد؟ اصلا یکهو بگویند : این تلویزیون و این هم اخبار ساعت 2 ! ببینید و حال کنید و اصلا هم عین خیالتان نباشد که ما داریم با اراجیفمان دست به سرتان میکنیم!
اگر همین طور پیش برود , فردا ایران میشود , جهانی دیگر و دنیای خارج از ایران هم جهانی دیگر!! وقتی می خواهند آگاهی و ارتباط مردم ایران را به روی اخبار مجامع و دول خارجی و داخلی و افشاگری های جنایت گری هایشان قطع کنند , معلوم است که ایران تبدیل به کشوری پرت و دورافتاده میشود و مردمانش هم میشوند خارجی ندیده های طائون زده ای که گند حکومت بیمارشان کرده است!
خلاصه اگر می خواهند این قدر فیلترینگ بازی در بیاورند و این را سانسور کنند , آن را قیچی کنند , از آن یکی بزنند , روی آن یکی پارازیت بیاندازند , پس چرا هی ادا و اطوار در می آورند و قدم به قدم توجیه و تمجید می کنند؟!
آقا جان ! یکهو بگویید کفه ی مرگتان را بگذارید و بمیرید! که هرچه هست و نیست را ما تعیین می کنیم.اخبار خارجی و داخلی هم به شما هیچ ربطی ندارد!اصلا اخبار فقط اخبار ساعت 2 !اتفاقات روز دنیا هم , همان انفجار فلان ماشین در جزیره ی سوموتیا ( جزیره ای خیالی, احتمالا در آمریکا یا اسرائیل ! ) واقع در خیابان فلان و جنب منزل حاج قلی خان و روبروی منزل منیژه خانوم! کاری هم به این نداشته باشید که انفجار ماشین های همین ایران خودروی خودمان تابه حال جان صدها ایرانی را گرفته است!
بگذارید احمدی نژاد همچنین به ملاگری ها و اراجیف بازی ها و عوام فریبی هایش ادامه دهد...بگذارید همچنان رفسنجانی بر خروار دلارهایش در سوئیس و کانادا و فلان جزیره بیافزاید! بگذارید مصباح و طایفه اش هرچه بیشتر شکم چرانی کنند و خامنه ای هم که بیچاره حساب های بانکی اش دیگر جا ندارد ! حداقل بگذارید راه اجداد و همرزمانش را ادامه دهد و فاشیستگری های خود را دنبال کند!
شما هم بروید بمیرید! بمیرید و دم نیاورید!!
عجب روزگاری است!
لُرها بسیج شده اند...بشتابید...اَعراب هیچ کاره می شوند!
قشر بختیاران غیور این استان ظاهرا کوله بار همت را سخت بسته اند! حاکمیت چند ساله ی اَعراب بر کرسی های نمایندگی و منصب های حکومتی سست می شود! نمایندگان شورای پیش هم که همه از قشر عرب زبان بوده اند , در این دوره رد صلاحیت شده اند! فارس زبانان اهواز هم از فرط خوشحالی دارند میمیرند!
پوستر های تبلیغاتی , کارت های اینترنتی و عکسهایشان بر روی شیشه های ماشین ها و دیوارها و روزنامه ها فراوان به چشم میخورد...عده ای هم که جنب و جوش انتخابات حسابی ورشان داشته است...هی راه میروند و می گویند : در این انتخابات دیگر نباید اجازه ی فعالیت به این اَعراب را بدهیم! ظاهرا لُرها نمایندگی را به عهده گرفته اند! ناسیونالیسم بازیهایشان هم حسابی گُر گرفته است!
پوستر یکی از این خانوم های خوشتیپ با ژست و لبخند ملیحانه اش و آن رژ لب خوش رنگ جلوی چشمم ظاهر می شود.طرف عجب دست به عکسی داشته که چنین چیزی را خلق کرده است! آن یکی با آن قیافه ای که زور می زند آن را آرام و مهربان جلوه دهد دست به سینه نشسته و یک عکس سینمایی انداخته! ای بابا!چه قدر دلش خوش است! نمی داند که من از این قیافه های مظلومانه هوارتا دیده ام...چهره هایشان داد میزند که(( آقا جان مظلومیت را بگذار کنار! ما همه توزرد هستیم!)).آن یکی عکس سه رخ انداخته .شرط میبندم هنگامی که عکاسش پیشش ایستاده , هزار بار اورا فحش و ناسزا گفته و برایش خط و نشان کشیده که مبادا دماغم را در این سه رخ مقدس بی ریخت و بد قواره بیاندازی....((چون خودش اصلا بی ریخت و بدقواره نیست!))!
دیگری هم تمام پوسترهایش را در سطح شهر پخش کرده و حالا در خانه اش کنار شومینه لم داده و خودش را در بالای سکوی نمایندگی هنگامی که گلویش را صاف می کند مجسم می کند!
بعضی از مردم هم بی تفاوت در سطح شهر راه میروند...بعضی ها تحریم کرده اند و عده ی دیگر هی زور میزنند که بیایید رای دهید , این اَعراب شهر را غارت کرده اند!و خلاصه...
من هنوز هم همان پسرک دم ِ خیابان را که اکثر اوقات با کاسه اش مینشیند و آثار خستگی و فرسودگی وجودش را فراگرفته می بینم! هنوز هم بچه های فقیر با آیه های قرآنیشان دنبالم میدوند! حیف که قرآن میفروشند...حیف!
ومن شناسنامه ام را باز میکنم...آهی میکشم و دوباره آن را میبندم . به سوی خانه روانه میشوم...هنوز هم خیال دارم سفید باقی بماند...





