تبليغاتX
سرباز جوخه ی سیزده
امشب بهار به مقصد خویش خواهد رسید... دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 4:11 بعد از ظهر

 

 

فکر نمیکنم نیازی به توضیح دادن باشه.همون طور که میبینین من قالب این وبلاگو عوض کردم.احساس کردم با آغاز یه سال جدید و این همه خونه تکونی و نو کاری بهتره منم یه جورایی این مکانو یه تکونی بدم.شاید خوشتون نیاد...ولی راستیتش از سیاهی خسته شدم!هرچند که این قالب رو دیگه مجبوری گذاشتم...خیلی گشتم ولی دقیقا اون چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم...ممکنه به زودی دوباره عوضش کنم.حالا شما چند روزیو با همین سر کنین تا یکم سرم خلوت بشه و فکرم متمرکز تا ببینم چه میشه کرد!

یکی از دوستان میگه که امسال سال گور خره!حالا نمیدونم جدی جدی اینطوره یا بازم قصد سر کار گذاشتن داره.کی میدونه امسال سال چیه؟؟فقط اگه بفهمم که سال گور خر نباشه!! شما زیاد جدی نگیرین...من و این دوست عزیزم همیشه در حال تصفیه حساب بعضی از کارایی که کردیم هستیم...واسه همین  براش موضوع جدیدی نیست...بگذریم...ولی خیلی بچه ماهیه!اگه هم سال گور خر نباشه فدا سرت...

توی پست قبلیم  سال نو رو تبریک گفتم...بازم تبریک میگم...پس تا حالا دوبار تبریک گفتم...یادتون باشه شما هم باید دوبار تبریک بگین تا بشیم...یر به یر. به عبارتی مایه=مایه....البته ازون جایی که ما بچه های قانعی  هستیم به همون یه تبریک هم قناعت میکنیم!

این مکان دیگه شده جایگاهی برای برگه های اوراقی....شاید اوراقی....یه نگاهی به بالای وبلاگ بندازین...

شاد باشین و پیروز....  سال نو مبارک (حالا شد سه بار)

 

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 3:18 بعد از ظهر

   

  

 

 

 

  نه!نه! توهم نیست...داره صدام میزنه.میاد جلو...میبینمش...دستشو دراز میکنه.گرفتن    دستاش واسم خیلی سخته.اون قدر سخت که یه بغض بزرگ راه گلوم رو میبنده!و میدونم هم  که هیچ وقت خالی نمیشه.هیچ وقت خالی نمیشد!میخوام فریاد بزنم...فریاد بزنم و بگم رهام کن!ولی نمیتونم.انگار تموم اجزای حنجرم منجمد شده!! چاره ای نیست! دستمو دراز میکنم...میدونم که ناخواسته باید این کارو انجام بدم...در غیر این صورت به زور دستامو میگیره و منو به طرف خودش میکشونه!هنوز مقدار کمی باهاش فاصله دارم.(فاصله)...!همین فاصله هاست که میتونه احساس دوست داشتن رو قویتر کنه....حتی واسه ی آدمی که روحش از یه احساس تنفر بزرگ لبریزه!...همین فاصله هاست که میتونه یه انسانو دلتنگ کنه.

یک ساله که بین ما فاصله بوده!دقیقا یک سال.ولی حتی یک ذره...دریغ از یک ذره که دلم واست تنگ شده باشه!!دریغ از یک ذره که دلتنگ دوباره اومدنت شده باشم!شاید به خاطر این باشه که تو همیشه با اومدنت حرفایی میگفتی و چیزهایی نشونم میدادی که به من امید به شاد بودن و زندگی میداد!ولی اون چیزها فقط یه دروغ بزرگ بود!اون حرفا ...همه ی اون چیزها تموم زشتی هایی بودن که تو فقط واسه ی من رنگ میزدی...منم به خیالِ اینکه دنیا و آدما این قدر زیبا و دوست داشتنی ان زندگیمو میکردم!هیچ وقت فکر نمیکردم غمی ممکنه وجود داشته باشه...هیچ وقت فکرشو نمیکردم که ممکنه کسی از زشتی های اطرافش طناب دار خودش رو آماده کرده!!

تو منواز خودم...از دنیام...از زندگیم.. غافل کردی...!تو معنیِ دروغ و حقیقت رو برای من از بین بردی...حقیقت رو با دروغ رنگ میزدی و ...دروغ رو با حقیقت!!...ولی هیچ وقت فکر نمیکردی که من ممکنه یه روز بزرگ بشم...یه روز به خودم بیام و چشمامو باز کنم و ببینم تموم اون حرفایی که زدی و دنیایی که نشونم دادی فقط یه نیرنگِ بزرگ بود...امروز من بزرگ شدم...امروز من روبروت ایستادم و بلند داد میزنم ...حالم ازت بهم میخوره!از بوی تنت حالم بهم میخوره...ازون طراوت و تازگیِ دروغینت حالم بهم میخوره!!ازون دستا و پوستِ به ظاهر لطیقت بیزارم...بیزاررررر!!

 

منتظر اومدن بهار نیستم!هیچ شوقی برای رسیدنش در من وجود نداره!من به همون بوی دلگیر وسرد و  متروک ...من به همون دستای پینه بسته ... به همون نگاه و چشمونِ گریون و ناراحتِ زمستون راضیم!من به همون آسمون دلگیر به همون هوای خفقان آور ...من به همون دلتنگی های غروبش دلخوشم!آره!زمستون دلگیره...سرده...ولی دروغ نمیگه!!

 

نمیخوام بهار بیاد...میترسم با دوباره اومدنش بخواد تمومِ آشفتگی های دور و برم رو فراموش کنم!میترسم اشکا و نگاه هایی رو که آدما با توم وجودشون پنهان میکنن رو از یاد ببرم!این بهار میاد تا دوباره یه سرپوش روی همه ی تیرگی ها و زشتی ها بذاره!ولی هیچ وقت اقدام به از بین بردنشون نکرد!!به زودی حقیقت چهره ی خودش رو به نمایش میذاره!دیگه ازین سرپوش گذشتنا خسته شدم!نه دیگه!من نه این بهارِ دروغی رو میخوام...نه سفره ی هفت سین و تنگِ ماهیش...و نه حتی عیدی ای که فکر میکنه میتونه دهنِ منو چفت کنه!!ولی دیگه فریب نمیخورم...!!من هنوز هم به یاد زمستونِ سرد و متروک دنیام هستم.من هنوز هم برای بهاری کردنش جون میدم!برای بهاری که دل آدماش سبز باشن...نه این شاخ و برگایی که میدونم دوباره خشک میشن و چهره ی واقعیشون رو به نمایش میذارن!بهاری که نه دیگه توش ظلمی باشه...نه نیرنگی...و نه شکستن دل انسانی...

 

و حرف آخر این که یه سالِ جدید در راهه...آغازِ یه سال نو شاید نیازمندِ یه دیدگاه و طرز تفکرِ نو و تازه باشه...کینه هارو از یاد ببرین...بیاین همدیگرو دوست داشته باشیم...

 

عیدتون مبارک

 

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
سرخی من از تو…زردی تو از من… دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 3:25 بعد از ظهر

سرخی من از تو…زردی تو از من…

 

 

 

همیشه وقتی اسم یه سنت به گوشمون میخوره ابروهامون رو تو هم گره میدیم و میگیم سنت؟؟!!!بابا بیخیالِ این سنت بازیا! تو متحجری…تو فکرت پوسیدست…عقب مونده ایو کلی حرف دیگه بارش میکنیم!ولی اگه بخوایم یکم فکر کنیم میبینیم که نه بابا!اون طوری ها هم  که ما  فکر میکنیم نیست!بعضی از سنت ها اون قدر ارزشمندن که هیچ وقت نباید فراموش بشن. مخصوصا سنت های ملی…سنت های ملی مثل چی؟خوب معلومه دیگه!مثلا همین چهار شنبه سوری ای که هر سال برگزارش میکنیم و همیشه شوق رسیدنشو داریمو…البته بماند که خیلی ها مخالف برگزاری اینجور مراسم هستن…و تمام تلاششونو برای از بین بردن این افتخار ملی میکنن!از نظر اونا فقط تو مسجد نشستن و روضه خوندن و دعا و امامه یعنی زندگی!!!یعنی دین!یعنی دنیا…یعنی آخرت…بابا نخواستیم!!هم زندگی خوب و هم اون آخرت زیبا با باغهای زیبا و درختان سیب و گلابی پیشکش خودتو امثال خودتون…واقعا مضحکه!!

!!من هیچ وقت به اسلامی که جایگزین دین عمومی مردم اون زمان شده بود افتخار نمیکنم…ولی به ایرانی بودن خودم میتونم افتخار کنم…چون میدونم که اصالتم بر میگرده به ایرانیانی که با شنیدن نامشون احساس بزرگی میکنم...کورش کبیر...زند,اصلا چرا اون دور دورا میپرم؟!همین شریعتی   خودمون!و مردمی که سالهل با نام زرتشت و اوستا تویی این کشور زندگی میکردن!من میتونم به دین زرتشت افتخار کنم....دینی که پاکترین پیام هارو به توم مردم دنیا اهدامیکنه...گفتار نیک...رفتار نیک...پندار نیک..

 

آره!من به اینا افتخار میکنم....نه اون اسلامی که با ورودش توسط اعراب جز بدبختی...جز ویرانی...و جز تحجر...بی امنی و....ندیدیم!!من نمیتونم به اسلامی افتخار کنم که تعداد بی شماری از مردم ایرانی رو که برای عقایدشون...سرزمینشون و افکارشون دفاع کردن رو با بیرحمی گردن میزنه...شمشیر های بی عدالتی رو در تمام سرزمین گسترش میده!و...بهتره دیگه چیزی نگم!همه ی ما میدونیم که چه بلایی سر ما اومده!

 

مردم ایران هر سال آخرین چهار شنبه ی سال رو به نام چهار شنبه سوری جشن میگیرن و شادی میکنن.همه دست در دست هم به دور آتیش حلقه میزنن...سرخی من از تو ...زردی تو از من...شاید به یاد ایرانیانی که آتش را نماد و نشانه ای از خدای مهربان میدانستند و روزی از سال رو  به نشانه ی احترام به خدا و این نعمت الهی به دور آتش حلقه میزدند.ایرانیانی که خون پاکشون زیر شمشیر بی عدالتی ...ریخته شد!!

 

  • بیاین همه باهم چهار شنبه ی آخر سال رو بهتر از همیشه برگزار کنیم...دستهارو توی هم حلقه کنیم و بخونیم...سرخی من از تو ...زردی تو از من...به یاد زرتشتیان...به  یاد...آتش...و به یاد خدا!

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 0:36 قبل از ظهر

 

 

 مداد...دفتر...برگه های سفیدی که بوی تازگی میده!خیلی وقت بود که بوی هیچ چیز تازه ای رو حس نکرده بودم...حتی این بهاری که تو راهه هیچ چیز تازه و جدیدی به  همراه نداره  که منو به یاد یه سال نو و تازه بندازه!..بوی جوهر خودکارم به مشامم میخوره!هیچ وقت با همچین وضوحی بوی اجسام رو حس نکرده بودم...حتی این وزش گرمی که تو اتاقم جا به جا میشه ... یه جور عطر خاص داره!نه ازون عطرایی که همیشه به لباسامو بدنم میزنم...نه !این بوی تازگیه!ولی چرا! اینجا هیچ چیز, نو نیست!هیچ چیز تازه ای نیست که بخواد واسه ی اولین بار بوی خودشو به نمایش بذاره!دیگه کم کم دارم مطمئن میشم که این بوها در کمال تازگی ولی کهنن!...حداقل واسه ی منی که همیشه در کنارشون بودم و نمیفهمیدمشون!!این دفترو ماه هاست که گوشه ی اتاق میبینم!این برگه های سفید همیشه پایین تختم یه کناری ریخته بودن...یا اصلا این جوهر ...هیچ وقت این بوی غلیظ رو نمیداد!این بوی تازگی ازین اجسامه یا امروز حس بویایی من قویتر از همیشه شده!شاید هیچ وقت با این ظرافت به این اجسام دقت نکرده بودم...شاید هیچ وقت به عطر و بوی خاصی که هر کدومشون از خودشون تراوش میکنن توجهی نکرده بودم!امروز حتی احساس میکنم که دارم صدای تپش های قلبی رو که هیچ وقت تو وجودشون درک نکرده بودم میشنوم!گوش بده!...میبینی؟دارم درست میگم...آره این صدا ازین برگه هاست!نه !اشتباه نمیکنم!این صدای این جوهره!دستم رو میذارم روی قلبم...میخوام مطمئن بشم که این صدای قلب خودم نیست!میخوام مطمعن باشم که این صدای قلب این کاغذاست....دستم رو میذارم....هیچ صدایی به گوش نمیرسه!...به وجودم نگاهی میندازم...مثله اینکه محو شدم...محو شدم...در وجود همه ی این کاغذها...این جوهر ها ... تهی شده بودم!

 

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
لينک باكس پنگوين