تبليغاتX
سرباز جوخه ی سیزده
این جا قلب سالم را زالو تجویز میکنند...(( به یاد آزادی خواهان در بند و شهید شده ی 18 تیر)) دوشنبه نوزدهم تیر 1385 9:31 بعد از ظهر

 

 

هی رفیق!برای چه میجنگی؟! عاقبت این مبارزه جز زنجیر و اعدام و شکنجه نیست!!هی تو !!؟تویی که گیتار به دست یار دبستانی را میخوانی!!فریاد میزنی و ... با تمام وجود مینوازی !! روزهای وداع را باید خواند! و تویی که فریاد میزنی وهم نوعانت را به مبارزه تشویق میکنی...شعار میدهی...سینه سپر میکنی وسرانجام   در این روز خونین شهید میشوی...از قبل میدانستم که دیگر هیچ گاه صورت زیبایت را نخواهم دید! ای کاش در آخرین لحظه همراهت می آمدم و یار دبستانی را همصدا با هم میخواندیم...آری....دیگر به  شکنجه و زنجیر و اعدام فکر نمیکنم... یا همه با هم زندگی میکنیم...یا همه با هم میمیریم...زندگی ای که یاد آور وحشی گری های تاریخ است...زندگی ای  که هر لحظه اش و هر انسانش مرا یاد فریاد ها و مبارزات و لحظه ی آخر زندگی تو می اندازد...

هنوز آن لحظه را فراموش نکرده ام...همیشه با من است و لحظه به لحظه بر آشفتگی این فکر لعنتی می افزاید...هنوز تمام حرف ها و کلماتی را که گفتی از بر دارم...قسمی را که خوردم نیز در خاطرم حک کردم...آن سوگندی که باعث شد من تا ابد در تلاش و طغیان برای رسیدن به خواسته های انسانی خودم و تو و هم نوعانمان و همه ی کسانی که در این راه شهید شدند  بجنگم!! یادم هست لبخند میزدی و من در حالی که شانه هایت را در بر گرفته بودم میخندیدی...گویی چیزی را حس میکردی که من آن روز قدرت درک آن هارا نداشتم! آری...بچه بودم...اما همه ی آن لحظات را به خوبی در خاطراتم ثبت کردم ...تا بزرگ شوم و بتوانم بایستم...آن روز ها سپری شده...هفت سال از آن روز میگذرد و من امروز به مناسبت سالگرد رفتن تو و همراهانت مینویسم...به یاد تو...به یاد تمامی آزادی خواهان...به یاد تمامی کسانی که ایستادند و چه عاشقانه فریاد بر آوردند...همان فریاد هایی که تا امروز  مرا در آشفتگی و سرگردانی غوطه ور کرد... روز اخری بود که با تو سخن میگفتم اما به خدا سوگند هنوز هم تو را در خواب میبینم...گویی باز هم با هم سخن میگوییم!! هنوز حرفهایت را به یاد دارم...به یاد دارم که میگفتی چرا میجنگی...به یاد دارم...به چشم هایم زل زده بودی...همان دو چشم مشکی و کوچک!! خیره شده بودی و گفتی... آه ! اگر آزادی سرودی میخواند...کوچک , همچون گلوگاه پرنده ای...

و من از باوری عمیق درانقلاب تو فرو رفته بودم...آن شب گریه کردم! گریه کردم برای تو...به خاطر تو !! و اما گفتم  جز گاز اشک آور چیزی نیست! و اما با خود عهد بستم که این اولین و آخرین گریه ام باشد...  

بدنت غرق خون بود...غرق شکنجه و ضربه های ناجوانمردانه ی  باتوم ! نا مردها خنجری در قلب تو فرو برده بودند و میخواستند صدایت را ببرند اما آنها نمیفهمیدند من آن جا بودم...من هنوز بودم و آن روح ستیزه جو...آن روح فداکار روزی مرا به یاد آوری آن دوران محکوم میکرد!همان روز شوم! نفسش را بریدند ... اما یاد و خاطره ی او و تمامی رفقایش تا به امروز مرا شکنجه میکند...و صدایی از درونم تا به امروز زمزمه میکند:((هی ! تو؟! چرا ایستاده ای و کاری نمیکنی؟! ))اگر آن روز خدا میشدم...اگر آن روز خدا میشدم...آسمان را شکاف میدادم و هرچه ویرانی و بدبختی بود را نابود میکردم! هرچه نا مردمی بود را ریشه کن میساختم!اما من طفلی بیش نبودم که محکوم به تنهایی بود...برای اولین بار دستانم را به طرف آن آسمان بی وجدان دراز کردم و کمک خواستم...منی که تا آنروز معنای خدا را نمیدانستم!!اما...افسوس که نه صدایی پاسخ نیازم را داد و نه دستی ! اگزیستانسیالیست شدم و دیگر به انتظار هیچ گودویی ننشستم!

 

و اما امروز چگونه میتوانم از فکر و خاطره ی تو دور بمانم ؟! آنقدر از تو و همراهانت مینویسم تا دیگر دستانم یارای نوشتن را نداشته باشند...هنوز هم بوسه ای را که بر پیشانی ات زدم را  به  وضوح حس میکنم...در آغوشت کشیدم و سعی کردم گرمای هستی ام را به درونت تراوش کنم اما دیگر ... دیر شده بود...تو چشمانت را آهسته بستی و تصویر چشمانت در هر لحظه از زندگی ام تکرار میشود ! ای کاش ان روز دوبار تکرار میشد....فقط همان روز...ای کاش تو را باری دیگر در این دنیای مجازی میدیدم...میترسم بمیرم و دیگر در هیچ کجا ، نه ببینمت و نه فکری برایم باقی بماند که به تو بیاندیشد!میترسم از عدم!!میترسم از نیستی...تنها برای تو!! وگرنه(( نیستی)) برای انسانی مثل من که بهشت برین است!اگر ذره ای ایمان برایم باقی مانده باشد تنها برای دیدن توست...اگر امروز به آن دنیا و به آن خدای مجازی باور پیدا کرده ام تنها برای دلخوشی دیدن توست!اگر تنها یک روز دیگر تو را میدیدم...تنها یک روز...ثابت میکردم که سوگند من جاودانه خواهد شد...

 

 

یه یاد قربانیان فاجعه ی کوی دانشگاه تهران و 18 تیر و تمام آزادی خواهان و عزیزانی که در راه میهن و هم نوعانشان شرافتمندانه جنگیدند و همچنان این مبارزات ادامه دارد...

 

                                

                                             

                                این جا قلب سالم را زالو تجویز میکنند...تا سرخوش و شاد

                           همچون قناری مستی به شیرین ترین ترانه ی جانت نغمه سر دهی...

            تا آستان مرگ...که میدانی (( امنیت)) بلال شیر دانه ای است که درقفس به نصیب میرسد!

 

 

 

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
حقیقت یا طنز سیاسی؟ جمعه نهم تیر 1385 12:20 بعد از ظهر
                                                                                          

                                                                      

بیانیه ی احمدی نژاد و احمدی نژاد ها و خمینی صفت ها و خامنه ای و مصباح تبارها به ملت در خصوص کنکور...

 

 

 

بر اساس برنامه ریزی  های دقیق و مبتکرانه ی حکومتی افرادی با صلاحیت و شایستگی بالا وارد دانشگاه های حکومتی میشوند(البته 99% از شایستگی افراد بر اساس سهمیه ی معتبر و فعال اون ها مشخص میشه و 1% بقیه هم از روی بزرگواری تخفیفی قرار داده و جز بذل و بخشش چیز دیگری نیست!!)تعدادی هم از افراد گستاخ و بدون صلاحیت( به یاد داشته یاشین که صلاحیت و شایستگی در چه چیزهایی خلاصه میشه) ازین مغز وامانده که باید در این جامعه به گوشه ای انداخته شود بیگاری کشیده و سوء استفاده هایی کرده و هم تراز با افراد شایسته ی حکومتی وارد دانشگاه ها شده که میتوانند خطرات جدی و جبران  نا پذیری را  به دستگاههای حکومتی و قانون اساسی کشور و شخصیت های برجسته و علمای دینی و فقهی و مکتبی و در پیتی و حوزه ای و عمامه ای و همچنین ارزش های والای جمهوری اسلامی وارد کرده( چشمک به بغل دستیش...میبینی خوب خرشون میکنیم) و موجب کاهش سطح بصیرت و افرات با سوات جامعه شده و این چنین است که استکبار چهره ی خویش را رو مینهاند و باید در مقابل استکبار جهانی جنگید و مشتی بر در دهان گشادشان زد و شرتشان را  از پایشان در آورد! باید اخراج کرد و زندانی کرد و شکنجه کرد که این سوسک ها آفت جمهوری اسلامی هستند و بیدار شده و باید بر سرشان کوفت تا باری دیگر به خواب غفلت فرو روند که عاقبت(( استکبار جهانی)) جز این نیست...عده ای از جوانان قبل از کِنکور جان میسپارند و یا به عبارتی استرس قبل از کِنکور آنهارا به عمل خودکشی وا میدارد...آری این ها شهدای جامعه هستند و چه بسا که خدمتی عظیم به جامعه ی اسلامی روا میدارند و همچنان مشتی بر در دهان((استکبار جهانی ))میکوبند...چنانکه این گونه اشخاص با ازجان گذشتگی به کاهش روز افزون جمعیت کشور کمک میکنند و همچنین به کاهش سوسک هایی که هنوز به دنیا نیامده اند و معلوم نیست که به جمع ما (( انصار الله)) بپیوندند یا به ((استکبار جهانی)) که هرکه به غیر از ((انصار الله))بپیوندد مشی بر دهانش میزنیم و از پا این سوسک های بد طینت را به پنکه می آویزانیم! سوسک های بی شرمی که معلوم نیست در دانشگاه به چه حقی سخن میگویند و اظهار عقیده مینمایند و استدلال بندی میکنند و پاسخ میطلبند و حمایت میکنند و انتقاد میکنند یا مذاکرات و یا جنبش و تظاهرات!در جامعه ی ما شما سوسک ها به چه حقی اظهار عقیده میکنید؟!  که مزدوران ما در مقابل این مدافعان((استکبار جهانی)) به خوبی میزنند و میبرند و میکشند و چه گستاخ هستند و باز فریاد بر می آورند که...گیرم که میبرید...گیرم که میزنید....گیرم که میکشید ...با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟!

 

آخر احمق ها چه کسی توانسته در مقابل قدرت ما هنر نمایی کند ...ما پدر همه یتان را در می آوریم ...پوستتان را میکنیم و آپ پز میکنیم و می خوریم...به بقیه تان هم کمی نفت و پول میدهیم تا گالون هایتان را ببندبد...کوپن چه طور است؟ برنج...مرغ؟ گوشت که عالیست؟ حالا این خمینی مارمولک یک اشتباه فاحشی که کرد این بود که در بلندگو دادی زد و در نشریات و روزنا مه ها چاپ شد که( پول نفت را به تک تک شما ملت ادا میکنیم...برق و آب و گاز مجانی است زیرا که مال شماست...به شما تعلق دارد...این نفت زیر پای شماست)...بعدش هم که بالای منبر رفت و چمباته زد, زیر تمامی اراجیفش زد که هر کس دیگری از ما هم بود زیر همه ی آن ها میزد!خوب کار بدی که نکرد...این ها هم همه سیاست است که فقط ما از انها سر در میاوریم.حالا یک اشتباهی کرد و علنا در روزنامه ها و بلندگوها چاپ شد...خوب شد که شد...دلیل نمی شود که همه چیز را جدی گرفت! بعدش هم یادم می آید که آن مردک بعد از انقلاب آمد پیش خمینی و گفت پس آن وعده وعید هایتان چه شد؟خمینی هم خوب جوابی داد و گفت....اصلا مگر شما برای آب و نون و نفت قیام کردین؟ما قیام کردیم که اسلام  پیروز شود مردک!! و این خمینی سیاستمدار چه قدر خوب بلد بود حرف بزند و بپیچاند که ما نیز باید راه این مارمولک بزرگ را ادامه دهیم!(( هه! نمیدونستن که قیام40% از مردم به خاطر همین نون و آب و نفت بود...وگرنه اسلام و جامعه ی اسلامی کدومه...اون هم اسلام آخوندی!!!نور علی نور!!)).

 

 ما در آن زمان آن همه دانشجو و پشت کِنکوری داشتیم...مگر نبودند آن همه دانشجویی که درس خوانده بودند و آخرش چه شد؟!وارد دانشگاه که شدند به کمنیسم و فاشیسم و  مارکسیسم روی آوردند و ما ((انصارالله)) را که دسته کمی هم از لمپنیست ها نداریم به دست فراموشی سپرده و در مقابلمان ایستادند! و ما به دستور خمینی و افراد با تدبیر و صلاحیتمان و (امیرانمان) همه ی آن سوسک های گستاخ را شکنجه کردیم...در زندان ها با سوات ترینشان را دیوانه کردیم...سر بریدیم و ترور کردیم و اعدام کردیم...چه از آن پسرک 18 ساله , 20 ساله که دم از مارکس میزد...چه آن یکی که دم از اسلام حقیقی و علی !! حالا این مارکس یا این علی کجا بودند که وقتی آنها در زندان ها جان میسپردند به داد فریادهایشان برسند؟!آخرش هم که نپذیرفتند به ((انصارالله)) بپیوندند که ما سر از همه ی آنها جدا کردیم.اعدام سال 67 گواهی است بر همه ی این اعمال حق طلبانه.آن یکی هم که ساعت های اخر زندگی اش را سپری میکرد با کمال افتخار در می آید می گوید افتخار میکنم به این چنین مردنم!!جوان 23 سال بیشتر نداشتو اما ما اورا به سزای اعمال گستاخانه اش رساندیم...آخر من نفهمیدم نه گوشتی به او میرسید , نه نانی و نه نفتی ... پس این انقلابش برای چه بود؟برای مارکس؟برای علی؟برای آزادی؟عدالت؟آخر این ها به چه دردی میخورند؟یعنی میتوانند بهتر از گوشت و نان باشند؟ این ها را گفتم که به شما بگویم عاقبت گروییدن به استکبار جهانی و مخالفت با ما همین است و بس...که هر که غیر از ما و هرچه غیر از حرف های ما و اعمال ما دروغ است و کفر و استکبار!!و این گونه بود که به این نتیجه دست یافتیم که صلاحیت افراد ورودی باید کارت بسیج فعال و سهمیه و سپاه و خلاصه باید خودی باشند... که ما دیگر دغدغه های گذشته را نداشته باشیم...دیگر در کِنکور 86 ما این عمل را پیاده میکنیم...زنده باد حکومت آخوندی....زنده باد((انصارالله)....زنده باد پادگان...زنده باد خمینی...زنده بادمحمود بکام... و مرگ باد ((استکبار جهانی)) !

 

 

تنها میتونم بگم که تا وقتی اینچنینه...همچنین خواهد بود!!چنانکه...

برای همه ی کنکوریان عزیز عللخصوص پشت کنکوری های صبور و(( این چنین)) شکیبا!! آرزوی موفقیت دارم...

شاد باشید و پیروز...

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
به یاد قربانیان 18 تیر... یکشنبه چهارم تیر 1385 11:2 قبل از ظهر

همه با هم در اجتماع عظيم آزاديخواهان ايران

19 تيرماه 1385

ساعت ۵ عصر

                 درب اصلي دانشگاه تهران

 

ملت آزاده ايران!

در سالروز حماسه 18 تيرماه، روز خروش جوانان غيورمند ايران زمين قرار داريم! جواناني كه براي دفاع از آرمانهاي انساني و الهي ملت خود، گوشه خلوت و آسايش را رها كرده، و به دريدن چهره منحوس كساني كه در زير قباي اسلام، تيشه بر ريشه اسلام عزيز مي زنند پرداختند و در اين بين جان گرانبهايشان را خونبهاي گوهر آزادي كردند! زندانها پر شد و چوبه‌هاي دار لرزيد! اما ايستادگي و مقاومت اين شيردلان، لرزه بر اندام دجالان زمان انداخت! در بند شدن دهها و صدها تن از دانشجويان، دانشگاهيان، روشنفكران، روزنامه نگاران و فعالان سياسي، اجتماعي و صنفي خود گواه اين حقيقت است!

اينك در سالروز حماسه 18 تيرماه، جوانان آزاديخواه وطن در نظر دارند تا در روز 19 تيرماه 1385 با اجتماعي عظيم و باشكوه از انسانهاي آزاده آزاديخواه، ضمن گراميداشت اين روز بزرگ، بار ديگر مطالبات بر حق ملت را زمزمه كرده و با فريادهاي رساي خويش پيام آزاديخواهان دربند را به گوش جهانيان برسانند.

برخي از خواسته هاي تجمع كنندگان 19 تيرماه به شرح زير مي‌باشد:

1- آزادي بدون قيد و شرط تمامي زندانيان سياسي و عقيدتي

2- آزادي بدون قيد و شرط تمامي دانشجويان، روزنامه نگاران، روشنفكران و فعالين حقوق زنان

3-اجازه چاپ و انتشار به جرايد و روزنامه‌هاي آزاديخواه و عدم ممانعت در انتشار آزاد اخبار و اطلاعات

4- تعيين تكليف سريع قانون جرايم سياسي و مطبوعاتي

5- ايجاد فضاي باز سياسي در دانشگاهها و اجازه فعاليت آزاد به احزاب و تشكلها

بدون شك اينها تنها بخشي از انبوه مطالبات انباشته شده جمع كثيري از مردم ايران است كه اميد است با اجتماع عظيم اما آرام و مسالمت آميز 19 تيرماه، اين خواسته‌هاي بحق، به گوش مسولين امر رسيده و به بي‌توجهي به خواست عمومي ملت خاتمه داده و در راه تحقق آرمانهاي انساني و الهي ملت خويش قدم بردارند.

در اين ميان توجه همگان را به نكات زير جلب مي‌نمائيم:

1-  اين حركت كاملا خودجوش بوده و عده‌اي از جوانان آزاديخواه وطن بدون تعلق به هيچ تشكل و يا حزب سياسي و صنفي آن را بر عهده گرفته‌اند! اما در همين جا از كليه احزاب، گروهها و تشكلهاي سياسي، دانشجويي و صنفي دعوت مي‌شود كه ضمن پيوستن به درياي خروشان آزاديخوان وطن، به هر شكل ممكن به حمايت از اين تجمع بپردازند! بي شك رهبران اين تجمع همه كساني هستند كه بي‌توقع و بي چشمداشت به پست و مقام و منسب، تنها و تنها جهت تحقق آرمانهاي ملت، در روز 19 تيرماه فرياد دادخواهي سر مي‌دهند.

2-   از آنجا كه فرصت كمي تا 19 تيرماه باقي مانده است، جهت آگاهي دادن به همه هموطنان، از همه صاحبان وبلاگ و يا سايت تقاضا مي‌شود كه اطلاعيه‌هاي اين تجمع را در صفحه اصلي سايت يا وبلاگ خود قرار داده و يا از هر طريق ممكن (پيام كوتاه sms، نامه، تلفن و يا پست الكترونيك) به اطلاع ديگر هموطنان عزيز برسانند!

 

به اميد آزادي ايران عزيز و آزادي تمامي آزاديخواهان

 

 

برگرفته از وبلاگ احمد باطبی          

    

http://www.1378.blogfa.com/

 

                               

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
حقیقت کجاست؟ شنبه سوم تیر 1385 12:17 بعد از ظهر

 

میبینی؟! حتی این دروغ  هم مرا به اندازه ی تمامی هستیم اوج می نهد!!چه خیال مضحک و پوچی!!و من که به یکباره متولد شده بودم دروغ   را از حقیقت تفکیک میکردم و ایمان داشتم به راستی …به حقیقت! افسوس که وجود من نیز دروغی بیش نبود!!افسوس که دنیای من از راستی تهی شده بود…حقیقت تنها نیشخندی شده بود برای یاد آوری روزهای کودکی! آن روز ها که بی مهابا به دنبال راستی پرواز میکردم…میدویدم و شادمانه فریاد میکشیدم…آن روزها که نگاه میکردم و میخندیدم…آن روزها که نفس میکشیدم و چه عمیق میکشیدم!آن موقع که باور کرده بودم هستم …میخندم…میبینم و میخواستم با تمامی وجود آسمان را در آغوش لمس کنم! آری همین آسمان بی وجدان را!! همین آسمان لعنتی که مرا رانده بود…چه خیال مضحک و پوچی!! آن روزها که گاهی از ترس جیغ میکشیدم و زرد میکردم...که این ترس هم زائیده ی خیال من بود!! آن وقتها که فکر میکردم این آسمان…این زمین …این کلماتی که در هوا میدوند و این فریادهایی که به همان سرعتی که برآورده میشوند…محو میگردند حقیقت دارند!!

آن روز ها که… صبر کن!صبر کن! کدام روزهارا میگویی؟ من تا به حال هیچ گذشته ای نداشته ام! اکنون تمام حرف هایم در فضا میپرد و محو میشود! من هیچ گذشته ای نداشتم! تمام خاطراتم دروغی محو است…توهمی بیش نیست که میخواهد مرا وابسته کند! به این  پست فطرت ها!! فشار میآورم به این لعنتی که یادآوریشان کنم…فکر میکنم به خاطر همین است که این روزها فراموشی حواس پیدا کرده ام…زیرا که من هیچ گذشته ای نداشته ام ولی به دنبالشان میگشتم! چه چیزی…کدام خاطرات؟! !!دوستم گاه گاهکی میگوید خوب میشوی که من در همین حرف های دروغین او هیچ بویی از حقیقت نمی یابم!!

 زمانی مینوشتم …گاه گاهکی شعر هم میگفتم! الان دیگر نه مینویسم نه شعر میگویم . دوستم میگفت شعر قشنگه! تمام چیزهایی که قلم با این دستان مینویسد زیباست ... و اون یکی با دلخوری میگفت:  ممکنه قلم خیلی از زشتی هارو هم بنویسه ...مثل حکم اعدام یک زندانی سیاسی بی گناه !! و دیگری خاموش میماند! ...چه چیزی را به ثبت رسانم در حالی که هیچ نوشته و هیچ حقیقتی در کار نبوده است؟

این کاغذ پاره هارا میبینی؟! نه! به خدا سوگند سفید سفید است! هیچ چیزی صفحا تش را آلوده نکرده! این چشمان توست…این انعکاس این نور لعنتی است که به آن رنگ میبخشد ! این انعکاس تشعشعات این فکر لعنتی توست… وگر نه چیز دیگری در کار نیست!! تو هیچ گاه نمیتوانی مرا ببینی همان طور که تا بحال من تورا ندیده ام!! تنها میتوانی ازین مغزت بیگاری بکشی و در توهماتت تصویری خیالی از من به  جای بگذاری…وگرنه این قوزک پا این قدر ها لاغر نیست! و نه این موها این قدر ها مشکی و  این قد بلند…که تو مرا بلند کردی…که تو مرا لاغر تصور میکنی… لب های من این قدر کوچک نیست!! که تو انگشتانم را میکشی و چه بلند هم میکشی!! همان انگشتانی را که با آنها چه جاهایی را که فتح نکردم!!همان انگشتانی که با آن خیلی چیزها….خیلی از دروغ ها را  باز هم به دروغ لمس کردم!! ولی اکنون حتی آن دروغ ها را هم به یاد نمی آورم! محو شده اند! ! محو شده اند…محو شده اند…به همین راحتی!!

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
لينک باكس پنگوين