
بردگی جدید یا (( آزادی بردگان))
در بحثی یکی از دوستان میگفت : برای مطیع کردن , اعراب را باید سیر کرد و ایرانیان را باید همیشه در فقر و گرسنگی نگه داشت. تا فقر در وجودشان ریشه بدواند و عقلشان را فاسد کند! دهنشان را ببندد و قدرت فریاد را از آن ها دریغ کند!
و اما با وجود این همه ذخایر نفتی و منابع طبیعی غنی چگونه ایران میتواند با بحران تورم و فقر اقتصادی روبه رو باشد؟چگونه میشود که مردمش ملتسمانه در آرزوی یک روز خوش سر به بستر میگذارند؟آیا بی رحمی روزهای بد ایران نتیجه ی سرمایه داری است؟آیا سیاست های چرچیلی ای که حکومت در پیش گرفته یک اقتصاد بهینه ی سرمایه داری است؟
جواب این است: خیر! هیچ کس نمیتواند ایران را یک نظام سرمایه داری بخواند و خود جوامع سرمایه داری هم اقتصاد ایران را جزء اقتصاد سرمایه داری نمیدانند , همان گونه که خودش هم نمی داند! اقتصاد ایران یک اقتصاد (( هردمبیل)) است .نه به فکر سازندگی است و نه تولید و پیشرفت! ایران تنها مصرف میکند...مصرف و مصرف و مصرف...گاهی با خود میگویم اگر این نفت نبود , حال و روزمان از اینی هم که هست بدتر بود و جاده هایمان ویران و گاهی نظرم عوض میشود و بر این باور میشوم که همین نفت مارا بد بخت کرد! ایران از اقتصاد سرمایه داری تنها (( بازار آزادش)) را گرفته و بر اساس سیاست های خودش و به نفع آمال و آرزوهایش از آن بهره میگیرد. و این بهره مندی تنها به فقر عمومی و بحران اقتصادی در کشور دامن زده است...حقیقت امروز ایران این است...چشم اندازهایی پر از کثافت و نفرت و فساد! که همه از فقر است .کودکان فقر و زنان و مردان گرسنه...شهرها پر از سرنگ و تزریق و خانه های فساد و مردمی که همیشه دم از سیاست میزنند!
مردم ایران سیاسی ترین مردم جهان هستند و این در حالی است که حکومت ذره ای نرم خویی با احزاب و تشکل های سیاسی ندارد و در جهت نابودی آن ها تلاش میکند.و اما این سیاسی بودنی که از فقر و بدبختی منشا میگیرد و با همان فقر هم سرکوب میشود چه سودی دارد؟ لیک سوال این است: چرا با وجود این سرمایه های باد آورده ی ملی , ایران هنوز هم با بحران روبروست؟آیا تنها مسلمانان جهان را لبنانیان , فلسطینیان و عراقیان تشکیل میدهند و نجات ان ها ضروری و حائز اهمیت میباشد؟ فلسطینیانی که در سوگ صدام پرچم سیاه برافراشتند و عراقیانی که در جنگ سال 59 58 ایران را به تجاوز کشاندند مسلمان ترند یا مردم ایران که برای پیروزی انقلاب خیالیشان چه جانهایی که ندادند!؟آیا عراقیانی که هر روز شاهد ترورهای پی در پیشان توسط سنی ها و یا شیعه هایشان هستیم مقدم ترند و فلسطینیانی که خالد مشعلشان میگوید ما میتوانیم در کنار اسرائیل بدون جنگ زندگی کنیم یا مردم ستمدیده ی ایران؟
گیرم که همه ی این ها هم مسلمان باشند و ادامه دهنده ی راه علی و محمد.اما این درست است که مردم ایران از اقتصاد و سرمایه های کشور خودشان محروم شوند و در فقر دست و پا زنند , تنها برای خاله زنک بازی های مشتی تفرقه انداز؟ آیا (( فلسطین را رها کن...فکری به حال ما کن)) حق نیست که اوغاتشان تلخ میشود؟اسرائیل و آمریکا به ما ربطی ندارند...حداقلش این بود که در زلزله ی تلخ بم همین امریکا کمک های امدادی برای این مردم فرستاد که در بازار های آزاد ایران به فروش رسید!
حالا کجاست احمدی نزادی که دم از نان بزند و یا خمینی ای که لباس علی را بپوشد و شبانه نفت به سر سفره ی مردم آورد؟
عجبا که ملت ما جز با بحران فقر با بحران ترس نیز روبرو یند!وحشت جسم و جانشان را به تمامی فراگرفته و دیگر مجال فریاد نمی یابند.عقده های حقارت و پوچی در وجودشان رخنه کرده و بردگانی بیش نیستند که به قول کافکا اگر به آنها فرمان دهند که به زیر میز , پنداری به درون لانه ای , بخزند , به فرمان گردن مینهد و شروع به عوعو کردن!
فقر امروز حقیقت ایران است و حقیقت ایران امروز , سیاست هایی است برای گشنه نگه داشتن مردم ! وگشنه نگه داشتنشان تنها برای عوعو کردنشان...
و این است ننگ امروز...
گرانی مسکن و پوشاک و گرانی نان و این تورم سرسام آور را میخواهند با چه چیزی دامن بپوشانند؟ آیا این وام های با بهره های گزاف میتواند از بدبختی مردم بکاهد؟ آیا جز این است که انسان امروز با این وام ها , حیات و زندگی آینده ی خود را دست بسته در خدمت انان میگمارد تا دیروزش را و امروزش را تامین کند؟ و دکتر علی شریعتی - شخصیت ملی مذهبی ای که با مرگ مشکوکی از دنیا رفت- چه قدر زیبا این موضوع را بیان میکند:
سرسام آور و تهوع انگیز است!این است معنی حقیقی (( استفراغ )) سارتر! هرکدام سرنوشت سیزیف را پیدا کرده ایم.رب النوعی که از طرف-سلطان طبیعت- به این عذاب محکوم شده بود که سنگی عظیم را از پای کوهی بلند بر دوش میگرفت و با همهی رنج به قله ی کوه میرساند و به آنجا که میرسید سنگ ز پشتش فرو میغلتید و به پای کوه می افتاد و باز میگشت و آن را بر دوش میگرفت و بالا میبرد و به اوج قله میرساند و باز می افتاد و باز و باز و باز وتا...ابد!اصالت مصرف! نظام زندگی قسطی! نظامی که در آن همیشه از عمرش کم می آورد!همیشه باید برای مصرف های گذشته اش آینده اش را بفروشد, آینده فروشی , عمر فروشی , برای تامین نیازهایی که بر من تحمیل میکنند , بی آنکه به من قدرت خرید بدهند.ناچار چون محتاجم کرده اند و پول ندارم سالهای عمرم را از آینده پیش فروش میکنم! این است بردگی جدید و معنی (( آزادی بردگان)).
راه می روم...سرم را پایین می اندازم و امتداد موزاییک های صیقلی و زاویه دار زیر پایم را میگیرم ... میرسم به گوشه ی دیگر خیابان.جلوتر پاسازهایی لوکس نظرم را جلب میکند...رد میشوم...خیابان نسبتا شلوغی است که نگاه های آدم هایش اوغاتم را تلخ میکند. در خانه خبرهایی بود. من را انداختند بیرون دنبال نخود سیاه و من پی نخود سیاهی که نه تا به حال دیده ام و نیز میدانم که نخواهم دید بی جهت میگردم!
چراغ های خیابان و لامپ های مغازه ها مسیر دیدم را سخت میکنند.برای فرار کردن از این نور آن سمت خیابان را برای راه رفتن انتخاب میکنم.میروم در جاده... از روی زنجیر های وسط خیابان میپرم( بدون شک آسانترین راه برای رفتن به ان وراست) .
کمی سرد میشود.دستانم را به دهانم نزدیک میکنم و ( ها ) میکنم.بخار ملایمی خارج میشود.گاهی چنان از این ( ها) کردن به وجد می آیم که سعی میکنم نفسم را هرچه بشتر و بیشتر بیرون بدمم. دود سیگار مرد جلویی وارد ریه هایم میشود! حالم به هم میخورد!سعی میکنم سرعتم را تند کنم و از دود سیگارش خلاص شوم و خلاص میشوم...خیابان پر است از آدمها...مشتی آدم تکراری که بیشتر روزها میبینمشان و گاهی چیزهایی زمزمه میکنند که هیچ گاه نفهمیده ام! بعضی اوغات میفهمم که دارند با من حرف میزنند اما تا به حال حرفشان را نفهمیده ام!گاهی هم با خودشان چیزی میگویند و میروند .اما از میان همه ی این زمزمه ها و کلمات چیزی نیست که مرا مجذوب خود کند...چون اصلا نمی فهممشان و اگر هم بفهممشان دیگر آنقدر از این کلمات و حرف ها شنیده ام که برایم تازگی ندارد!اما چیزی که بیشتر از هر چیز در راه رفتن در این خیابان آزارم میدهد آدم هایی است که با کمال پررویی به من زل میزنند و گاهی باعث میشوند به خودم شک کنم...شیشه ای ...آینه ای چیزی گیر میآورم تا خودم را برانداز کنم و به خصوص درهای شیشه ای رستوران ها مناسبترین ابزار است...اما چیزی نمی یابم! یکبار آن قدر به یکیشان زل زدم تا مردمی که ان جا رفت و امد میکردند همه از این کار من در شگفت مانده بودند. چند وقتی است که دیگر اهمیتی نمی دهم ! دیگر خودم را برانداز نمیکنم و سعی میکنم در این هجوم نگاه ها , بی توجه بگذرم...
جلوتر پسری بزرگسال با حالت خاصی که انگار حسرت در آن موج میزند براندازم میکند...به او دقیق تر میشوم تا شاید دلیل نگاهش را بفهمم...قدش خیلی کوتاه است...درواقع از حالت عادی هم کوتاه تر است! متوجه میشوم! بیچاره از قد 175 متری من در تعجب مانده... دلم برایش کمی میسوزد...دروغ نگویم گاهی از رد شدن از کنار آدم هایی که ارتفاعشان از من کمتر است خشنود میشوم و برق شرارت در چشمانم دیده میشود! سعی میکنم شانه هایم را صاف تر کنم , کمر را به جلو میدهم و قدم ها را راست تر و منسجم تر...به این گونه راه رفتن عادت کرده ام . کودکی بادکنکش را در هوا می اندازد...باد ملایمی میوزد و بادکنکش را به طرف من سوق میدهد...مسیرم را منحرف میکنم...از کودکان فراری ام!,
شب است و هوا سردتر میشود! مه رقیقی خیابان را فرا میگیرد...خیابانی عاری از هرگونه درخت...با پاساژهایی نسبتا لوکس و شلوغ...پاسازهایی پر از تملق...پر از دروغ! آدم هایی که در ان مه از فاصله ی دور چون سایه های سپیدی به طرف آدم روانه میشوند و جز برق چشمانشان چیز دیگری ندارند که نظر آدم را به خودشان جلب کنند! سرما را تا به استخوانم حس میکنم.میگویند شهر گرمسیر و لی سرمای زمستانش پدر آدم را در می آورد! قصد ندارم روانه ی خانه شوم! احساس میکنم اتاقم خفه ام میکند!این روز ها دیوارهای آن جا چیزی را زمزمه میکنند که هرچه بیشتر دقت کنی جز صدای جیغ و دادهای خفیفی از ان درک نمیشود! در انجا سرمای نامطبوعی روح آدم را بیمار میکند...بخاری را که روشن میکنم...عرق میکنم درحالی که هنوز دستانم مانند همان سایه های سپیدی که در خیابان دنبال آدم می ایند به شدت یخ زده و بی روح اند!
آدم هایی که از مقابلم رد میشوند و میروند هیچ دلخوشی ای در من ایجاد نمیکنند! اما همین که در خاطرم میتوانم همه یشان را مرور کنم مرا به وجد می آورد! سرم گرم میشود! و من به خاطر همین گرما راه میروم! برای فرار کردن از درونم به همه ی آن هایی که تا دیروز هیچ ارزشی برایم نداشتند خیره میشوم! چند نفری رد میشوند ...احساس میکنم یکی تنه میزند...اما دیگر حواسم نیست! از آدم ها غافل میشوم..دیگر نمیتوانند گرمم کنند! میترسم! از اوهاماتم میهراسم! سرما آرام آرام نفوذ میکند. اگر گرم نشوم...دیوانگی در من رسوخ خواهد کرد ! سعی میکنم دوباره خودم را مشغول مغازه ها , پاساژها و آدم هایی که دمشان پاتوق زده اند کنم...اما گویی دیگر هیچ کدامشان در جلوی چشمانم ثابت نمی مانند...سیر دیوانه واری از آدم ها در جلوی چشمانم میچرخد...آدمها...پاساژها... بادکنکها ... سایه ها...امتداد موزاییک های پیاده رو را میگیرم ولی دود سیگار...و باز هم دود سیگار...و باز هم ! خفه میشوم ...سرفه میکنم...دیوانه میشوم...





