لُرها بسیج شده اند...بشتابید...اَعراب هیچ کاره می شوند!
قشر بختیاران غیور این استان ظاهرا کوله بار همت را سخت بسته اند! حاکمیت چند ساله ی اَعراب بر کرسی های نمایندگی و منصب های حکومتی سست می شود! نمایندگان شورای پیش هم که همه از قشر عرب زبان بوده اند , در این دوره رد صلاحیت شده اند! فارس زبانان اهواز هم از فرط خوشحالی دارند میمیرند!
پوستر های تبلیغاتی , کارت های اینترنتی و عکسهایشان بر روی شیشه های ماشین ها و دیوارها و روزنامه ها فراوان به چشم میخورد...عده ای هم که جنب و جوش انتخابات حسابی ورشان داشته است...هی راه میروند و می گویند : در این انتخابات دیگر نباید اجازه ی فعالیت به این اَعراب را بدهیم! ظاهرا لُرها نمایندگی را به عهده گرفته اند! ناسیونالیسم بازیهایشان هم حسابی گُر گرفته است!
پوستر یکی از این خانوم های خوشتیپ با ژست و لبخند ملیحانه اش و آن رژ لب خوش رنگ جلوی چشمم ظاهر می شود.طرف عجب دست به عکسی داشته که چنین چیزی را خلق کرده است! آن یکی با آن قیافه ای که زور می زند آن را آرام و مهربان جلوه دهد دست به سینه نشسته و یک عکس سینمایی انداخته! ای بابا!چه قدر دلش خوش است! نمی داند که من از این قیافه های مظلومانه هوارتا دیده ام...چهره هایشان داد میزند که(( آقا جان مظلومیت را بگذار کنار! ما همه توزرد هستیم!)).آن یکی عکس سه رخ انداخته .شرط میبندم هنگامی که عکاسش پیشش ایستاده , هزار بار اورا فحش و ناسزا گفته و برایش خط و نشان کشیده که مبادا دماغم را در این سه رخ مقدس بی ریخت و بد قواره بیاندازی....((چون خودش اصلا بی ریخت و بدقواره نیست!))!
دیگری هم تمام پوسترهایش را در سطح شهر پخش کرده و حالا در خانه اش کنار شومینه لم داده و خودش را در بالای سکوی نمایندگی هنگامی که گلویش را صاف می کند مجسم می کند!
بعضی از مردم هم بی تفاوت در سطح شهر راه میروند...بعضی ها تحریم کرده اند و عده ی دیگر هی زور میزنند که بیایید رای دهید , این اَعراب شهر را غارت کرده اند!و خلاصه...
من هنوز هم همان پسرک دم ِ خیابان را که اکثر اوقات با کاسه اش مینشیند و آثار خستگی و فرسودگی وجودش را فراگرفته می بینم! هنوز هم بچه های فقیر با آیه های قرآنیشان دنبالم میدوند! حیف که قرآن میفروشند...حیف!
ومن شناسنامه ام را باز میکنم...آهی میکشم و دوباره آن را میبندم . به سوی خانه روانه میشوم...هنوز هم خیال دارم سفید باقی بماند...





